تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 781

مساهمون:

ص٧٨١
آموزانم بخوان ، لحد از آب پر شود ، ماهيان كوچك در آنجا باشند ، نانى چند كه به تو دهم خورد كن ، و در آنجا انداز . چون آن را خورده باشند ماهى بزرگ بيرون آيد ، و آن ماهيان را جمله فرو برد . چون هيچ يك نماند آن نيز ناپديد شود . چون آن ناپديد شد دست بر آب نه ، و اين دعا كه من به تو آموزانم . بخوان كه آب جمله فرو شود ، هيچ نماند ، و اين مكن الا به حضور مأمون . پس گفت : يا ابا الصلت ، فردا در پيش اين فاجر روم چون بيرون آيم ، و چيزى در سر نگرفته باشم با من سخن گوى ، و اگر من سر بازپوشيده باشم با من هيچ سخن مگوى . ابو الصلت گفت : روزى ديگر بامداد جامه‌ها در پوشيد ، و در محراب نبشت ، انتظار مىكرد تا غلام مأمون بيامد ، گفت : مأمون ترا مىخواند . نعلين در پاى كرد ، و ردا برانداخت ، و مرا فرمود تا از پس وى مىرفتم تا در پيش مأمون رفت . طبقى انگور ، و طبق‌هاى ديگر ، بر آن فواكه نهاده بود ، و خوشه انگور در دست داشت . چون رضا را بديد برخاست ، او را در كنار گرفت ، و بوسه بر پيشانى او داد و با خود بنشاند . پس خوشه انگور برگرفت و به وى داد ، گفت : يا بن رسول اللّه ، انگور بهتر ازين ديده‌اى ؟ رضا گفت : باشد كه انگور نيكو باشد از بهشت . به رضا گفت ازين بخور . رضا گفت : مرا از خوردن اين عفو كن . گفت : از خوردن اين گزير نيست مگر بر من تهمت مىبرى ؟ ! خوشه انگور از رضا بستد و پاره‌اى بخورد ، و به رضا داد . رضا بستد و سه دانه بخورد ، و باقى بينداخت ، و برخاست . مأمون گفت : كجا مىروى ؟ رضا گفت : بدانجا كه تو فرستادى . بيرون آمد ، و ردا در سر گرفته ، هيچ نگفت تا در خانه رفت . و اين حديثى و قصه‌اى دراز است . ترك كرديم . چون روح تسليم كرد مأمون بيامد ، بفرمود تا گور بكنند . من حاضر بودم جمله چيزها كه رضا عليه السلام گفته بود ظاهر شد ، و آنچه فرموده بود جمله بجاى آوردم . چون مأمون آب و ماهيان ديد ، گفت : پيوسته رضا عجايب‌ها به ما مىنمايد ، در حيات نمود ، بعد از وفات هم مىنمايد .