اهل البيت بزرگ كردهيى [ گ 210 ] بارانى فرست كه نه زيان كار باشد بعد از آنكه اين قوم با خانهها رفتند گفت : بدان خداى كه محمد را به حق به خلق فرستاد كه بادها ابرها پر از آب كرد ، و رعد و برق پديد آمد ، خلق در حركت آمدند كه بروند تا باران ايشان را تر نكند .
رضا عليه السلام گفت : به جاى خود باشيد اى قوم ، كه اين ابر نه از آن شماست ، اين به فلان شهر مىفرستند ، كه آن ابر برفت ، ابرى ديگر بيامد با رعد و برق ؛ عزم رفتن كردند . رضا گفت : به حال خود باشيد ، كه نه آن شماست به فلان شهر فرستادهاند همچنين ابر با رعد و برق مىآمد و رضا گفت : اين نه از آن شماست ، اين به فلان شهر مىرود تا ده ابر بگذشت . بعد از آن ابرى مىآمد با رعد و برق ؛ رضا گفت : اين ابر به شما فرستادهاند ، خداى را شكر كنيد بر قصد و انعام وى ، برخيزيد و با خانههاى خود رويد كه اين ابر بالاى سر شما ايستاده است تا آنكه شما با موضع و منازل خود رسيد . بعد از آن باران بيايد چنان كه جمله وادىها پر شود . چون خلق با خانهها رسيدند بارانى عظيم بيامد ، چنان كه جمله وادىها و كوهها پر از آب باران شد . خلق مىگفتند :
نوش باد فرزند رسول را .
در معجزه وى عليه السلام ، در سنگ با زر كردن
على بن انباط گويد : روز عرفه نزد رضا رفتم ، عليه السلام ، مرا گفت : زين بر درازگوش گوش نه . زين بر درازگوش گوش نهادم . بر نشست از مدينه بقيع به زيادت ائمه عليهم السلام و من با وى بودم ؛ گفتم : يا بن رسول اللّه ، چند سلام كنم ؟
گفت : سلام كن بر حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر - بن محمد . سلام كردم بر سادات عليهم السلام ، و بازگرديدم . چون پارهاى ره بيامدم ، گفتم : يا سيدى ، درويشم ، چيزى ندارم كه خرج كنم . سر تازيانه بر زمين نهاد بر سنگ بماليد . پس دست كرد ، و سكهاى زر برگرفت ، به من داد ،