روايت كند از يحيى بن محمد بن جعفر ، گفت : پدرم رنجور شد سخت ، رضا عليه السلام به پرسش وى آمد ، و عم من اسحاق نشسته بود ، و مىگريست .
[ گ 212 ] نظر با من كرد ، گفت : عمت به چه مىگريد ؟
گفت : از بهر پدرم .
گفت : غم مخور كه اسحاق پيش ازو بميرد . گفت : پدر من به شد ، و عمم بمرد .
حسن بن يسار گويد ، رضا عليه السلام گويد مرا ، عبد اللّه ، محمد « 1 » را بكشد .
گفتم : عبد اللّه بن هارون ، محمد بن هارون را بكشد ؟
گفت : بلى ، عبد اللّه كه به خراسان است محمد بن زبيده را بكشد كه در بغداد است . همچنان بود كه رضا گفته بود ، عليه السلام .
روايت كند احمد بن على بن الحسن الثعلبى ، از ابو احمد بن عبد اللّه بن - عبد الرحمن ، معروف به صنوانى ؛ گفت : قافلهاى از خراسان به كرمان رفت .
دزدان راه بزدند ، و شخصى را بگرفتند . ظن مىبردند كه او را مالى بسيار هست ، در ميان برف بداشتند ، و دهان وى پر از برف كردند ، و زبانش به زيان رفت چنان كه سخن نمىتوانست گفتن . چون با خراسان آمد ، خبر رضا ، عليه السلام شنيد كه در نشابور است . در خواب ديد كه شخصى او را ديد ، گفت : فرزند رسول صلى اللّه عليه و آله در خراسان است ، برو ، از او بپرس تا بگويد كه دواى آن چيست كه سودمند باشد . « 2 »
گفت : چنان ديدم كه من بر وى رفتم و شكايت كردم ، از آنچه با من كردند .
مرا گفت : زيره و سعتر و نمك هر سه بكوب ، و دو بار از آن در دهان كن كه
هامش
( 1 ) در اصل نسخه : عبد اللّه بن محمد
( 2 ) در اصل : سود من