تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 767

مساهمون:

ص٧٦٧
جدم رسول صلى اللّه عليه و آله ؟ گفت : بگوى . كاظم عليه السلام گفت : رسول گفت : صلى اللّه عليه و آله : قرابت ما را چون مس رحم كنند رحم در حركت آيد ، و مضطرب شود ، دست به من ده . هارون گفت : نزديك شو . كاظم نزديك شد . هارون او را فرا خود گرفت ، معانقه‌اى دراز بكرد ؛ پس گفت : بنشين اى كاظم ، فارغ . كاظم گفت : نظر به دو مىكردم ؛ اشك از چشم وى مىآمد ، من پاره‌اى با خود آمدم . هارون گفت : راست گفتى تو و جد تو راست گفت ؛ خون من بجنبيد و رگ‌هاى من در اضطراب آمد ، تا رقت بر من غلبه كرد ، و چشمم اشك بريخت ؛ من مىخواهم كه چيزى چند از تو بپرسم كه در اندرون من مىگردد از مدتى مديد ، و از كس نپرسيدم . اگر تو جواب آن دهى ترا رها كنم ، و قول كس در حق تو نشنوم و مرا معلوم شده است كه تو هرگز دروغ نگويى ، راست گويى با من ، از آنچه از تو خواهم پرسيد ، كه در اندرون من است و خاطر مرا مشوش مىدارد . كاظم عليه السلام گفت : هر آنچه از من پرسى از علم ، و علم آن نزد من باشد تا ترا خبر دهم ، اگر تو مرا ايمن گردانى . گفت : ترا امان است ، اگر با من راست گويى و تقيه ، كه شما بنى فاطمه‌ايد ، و بدان معروف‌ايد نكنى . كاظم عليه السلام گفت : بپرس هرچه خواهى . هارون گفت : مرا خبر ده كه از بهر چه شما را بر ما تفضيل مىنهند و ما جمله از يك درخت‌ايم از عبد المطلب ، و ما و شما از يك درجه‌ايم و ما اولاد عباس‌ايم و شما اولاد ابو طالب ، و هر دو پسر عم رسول صلى اللّه عليه و آله بودند و قرابت يكسان است ؟