تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 761

مساهمون:

ص٧٦١
گفتم : نيكو گفتى يا مولايى ؛ چه فرمايى در حق مردى كه به زن گويد ترا طلاق دادم به عدد ستارگان آسمان . گفت : سه كفايت باشد . با خود گفتم چيزى نمىداند . بيرون آمد ، گفتم بعد ازين به خدمت آيم ، اگر ترا حاجتى هست تقصير نكنيم . از پيش وى بازگرديدم و نزد تربت رسول صلى اللّه عليه و آله بر روى افتادم و گفتم : يا رسول اللّه ، مادر و پدر من فداى تو باد ، پيش كه روم و مسائل از كه پرسم ؟ ! پيش يهود روم ؟ يا به نصارى ، يا به مجوس ، يا فقهاء نواصب كجا روم يا رسول اللّه ، من مىگريستم و از او استعانت مىخواستم . در حال شخصى مرا بجنبانيد ، سر برداشتم از قبر رسول ، غلامى ديدم سياه ، و گفت : اى ابو محمد بن ابراهيم النيشابوري ، مولاى من موسى بن جعفر مىگويد به نزد من آى ، نه به يهود و نه به نصارى و نه به اعداء اولاد رسول ، و نه به مجوس ، پيش من آى كه حجت خداام و جواب دادم ، از مسائل در جزو نوشته است ، و هر [ چه كه ] محتاج آن است ، ديگر نوشته‌ام . جزو را بياور ، و در هم شطيطه كه وزن آن درمى و دو دانگ است ، كه در آن كيسه است كه چهارصد درم در آن است از لؤلؤ بربرى ، و جامه شطيطه كه در حزمهء پسران نوح بن اسماعيل بلخى بسته است . محمد بن ابراهيم گفت : مدهوش ، عقلم برفت ، با پيش رخت آمدم رخت را بگشودم جزو ، و كيسه رزمه را برگرفتم و نزد كاظم رفتم ، عليه السلام ، او را ديدم در خانه‌اى خراب ، كس به در خانهء وى نبود الا آن غلام سياه ، به در خانه ايستاده بود . چون مرا ديد در اندرون رفت و من با وى در اندرون رفتم . كاظم گفت : نوميد نشدى و پناه با يهود و نصارى و مجوس نبردى ، من حجت خداام ، ولى او ، نه ابو حمزه ثمالى ترا معلوم كرد بر در جامع كوفه چون