تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 759

مساهمون:

ص٧٥٩
به زيارت امير المؤمنين على عليه السلام بكردم . چون به در مسجد رسيدم پيرى ديدم ابروها به چشم فرو آمده ، و گره‌ها در روى افتاده از پيرى ، برد يمانى در ميان بسته و يكى در خود گرفته و خلقى گرد وى درآمده ، از حلال و حرام ازو مىپرسيدند ، و او بر مذهب امير المؤمنين عليه السلام جواب مىداد ايشان را . از قومى پرسيدم كه اين كيست ؟ گفتند : ابو حمزه ثمالى . سلام كردم و نزد او بنشستم . حال من پرسيد ، با وى بگفتم . خرم شد ، و مرا فرا خود گرفت ، و پيشانى مرا بوسه داد . من نزد وى بنشستم . سخن مىگفت ، چشم‌ها باز كرد و نظر به خلق كرد . پس گفت ، شما مىبينيد آنچه من مىبينم ؟ گفتند : تو چه مىبينى ؟ گفت : مردى مىبينم بر ناقه‌اى ، ما نظر كرديم مردى ديديم بر اشترى نشسته بيامد ، و اشتر بخوابانيد و نزد ما آمد و سلام كرد و خوش بنشست . پير گفت : از كجا مىآيى ؟ گفت : از يثرب . گفت ، حال چيست ؟ گفت : جعفر بن محمد الصادق صلوات اللّه عليهما به جوار حق رسيد . پشت من به دو پاره شد . گفتم : كجا روم . ابو حمزه گفت : كرا وصى كرد ؟ گفت : سه كس را وصى كرد : اول ابو جعفر المنصور و پسر خود عبد اللّه ، و پسرش موسى . ابو حمزه بخنديد و نظر با من كرد ، گفت : غم مخور كه امام شناختى . گفتم : چگونه امام را بشناختم اى پير ؟ ابو حمزه گفت : امام وصيت از بهر آن به منصور كرد كه حال امام بپوشاند ، و وصيت به پسر بزرگتر و آن كوچكتر از بهر آن كرد تا عيب آن بزرگ