در ذكر معجزه وى عليه السلام از گفتن انديشه مردم
خالد بن نجيح گويد در پيش كاظم [ گ 200 ] عليه السلام رفتم بر مكه و او در ميان سرا ايستاده بود . چون او را ديدم در اندرون خود انديشه كردم ، گفتم :
مادر و پدر من فداى تو باد ، مظلوم و مقهورى . پس فراپيش رفتم و بوسهاى بر پيشانى وى دادم و پيش وى بنشستم . نظر با من كرد ، گفت : اى خالد ، ما عالم - تريم بدين كار و حال ، اين انديشه در اندرون نگير .
گفتم : به خدا كه درين انديشه نه چيزى بد خواستم .
گفت : ما عالمتريم بدين حال از ديگران ، اگر خواستمانى بما آوردندى ، و اين قوم را مدتى و آيتى هست و از آن آيتها گزير نيست . گفتم : بعد ازين در اندرون و خاطر نگردانم . گفت : هرگز مثل اين در اندرون خاطر مگذران .
هشام بن سالم گويد : چون صادق عليه السلام به جوار حق رسيد شيعه مختلف شدند ، بعضى ميل به عبد اللّه بن جعفر كردند ، و بعضى ميل به محمد بن جعفر كردند . مرا معلوم شد كه او نه امام است و او نيز نه امام است ، ازين جهت شيعه غمناك بودند . گفت : در مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله رفتم و دو ركعت نماز بكرديم و دستها به دعا برداشتيم ، و چشمها گريان ، دلها تنگ و غمناك متحير مانده و ما مىگفتيم : خداوندا كجا رويم به مرجيان رويم ، به خوارج به معتزله ، به كه رويم . مولايى از آن صادق عليه السلام بيامد ، ما را نزد كاظم عليه السلام برد . چون در اندرون رفتيم و نظر او بر ما افتاد پيش از آنكه ما سخن گوييم ، گفت : نه به مجبره ، و نه به خوارج و نه به معتزله و نه بمرجيه . ما را معلوم شد كه او امام است .
روايت كند عثمان بن سعيد از ابو على بن راشد كه گفت : شيعه به نشابور جمع شدند در زمان صادق عليه السلام ، گفتند : ما در انتظار فرجيم ، و هر سال آنچه بر ما واجب است به مولانا مىفرستيم ، و دروغ زنان بسيار شدند ، هر كسى