تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
عليه السلام به مدينه رفت و خالد در مكه بود پانزده روز زنده بود . روز شانزدهم بمرد . روايت كنند از خالد ، گفت به كاظم عليه السلام گفتم جماعتى از كوفه رسيدند ، مىگويند : مفضل رنجور است ، دعا كن تا شفا يابد . گفت : او مرد ، و اين سخن بعد از موت او گفته بود به سه روز . و هم از وى روايت كنند كه گفت با كاظم بودم در مكه چون در پيش وى رفتم ، گفتم : كه اينجاست از اصحاب شما ؟ هشت كس برشمردم . گفت چهار كس ازين ميان بلا دور كن و در حق آن چهار دگر هيچ نگفت . روز ديگر آن چهار بمردند و آن چهار ديگر بسلامت بيرون رفتند . عبد الرحمن بن الحجاج گويد . كاظم عليه السلام مالى از شهاب بن عبد اللّه قرض كرده بود خطى نوشت و به من داد ، گفت : اگر مرا واقعه‌اى افتد اين خط را بدر . عبد الرحمن گويد : به مكه رفتم ، كاظم مرا ديد در منا ، گفت : يا عبد الرحمن ، خط را بدر . خط را بدريدم . چون با كوفه رسيدم حال شهاب پرسيدم ، در آن وقت از دنيا برفته بود تا خط را بدرم ، و درين دو روايت است . حسن بن على الرشاد روايت كند از هشام ، گفت : خواستم در منا ، كه كنيزكى خرم ، خطى به كاظم عليه السلام نوشتم كه مصلحت است يا نه ؟ جواب بنوشت . روز ديگر من پيش خداوند كنيزك ايستاده بودم ، كاظم به من بگذشت و و آن كنيزك پاكيزه نشسته بود ، سخن مىگفت . نظر به وى كرد ، گفت : نيك است اگر چه عمرش كوتاه است . من نخريدم من همچنان در مكه بودم كه كنيزك بمرد .