تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 755

مساهمون:

ص٧٥٥
صورت برجست بزرگتر از همه شيران ، و آن معزم را فرو برد . هارون و اهل مجلس جمله بيفتادند و از خود برفتند از ترس آنكه ديده بودند ؛ چون با خود آمدند هارون به كاظم عليه السلام گفت : به حق من بر تو كه صورت را بگوى تا آن شخص را رد كند . كاظم عليه السلام گفت : اگر عصاى موسى عليه السلام جبال و عصى سحره رد كرد اين صورت [ گ 199 ] نيز معزم را رد كند . چون هارون آن بديد در بند آن شد كه كاظم را هلاك كند .

در سخن گفتن وى در مهد

يعقوب سراج گويد : در پيش صادق عليه السلام رفتم او را ديدم بر سر موسى ايستاده و او در گهواره خفته بود ، صادق با وى سرى مىگفت : دراز بنشستم تا او فارغ شد ، برخاستم ، مرا گفت : فرا پيش مولاى خود رو ، و او را سلام كن . من فراپيش رفتم ، سلام كردم . جواب من داد به زبانى فصيح . گفت : برو نام دختر بگردان كه ديك « 1 » به دو نهادى كه آن نامى است كه خدا دشمن دارد ، و مرا از ديگر دخترى آمده بود و نام بر وى نهاده بودم . صادق گفت : فرمان او بر تا راه راست يا بى . اسحاق بن عمار گويد نزد كاظم عليه السلام بودم مردى در پيش وى آمد . كاظم عليه السلام گفت : يا فلان ، تو فردا بميرى من در اندرون خود گفتم ، مگر آجال شيعه مىداند ! كاظم گفت ، يا اسحاق ، تو بعد از دو سال بميرى و زن و فرزند تو درويش شوند سخت . همچنان بود كه كاظم عليه السلام گفته بود . خالد نجيح گويد در پيش كاظم عليه السلام رفتم ، گفت يا خالد ، فارغ شو از معاملات مردم ، از سال صد و هفتاد و چهار معامله مكن تا نامهء من به تو رسد ، آنچه نزد تو است به من فرست ، و بعد از آن از كس هيچ قبول مكن . و كاظم
هامش
( 1 ) دى