باب پنجاه و سوم در ذكر معجزه كاظم عليه السلام در مرده زنده كردن
روايت كنند از مغيرة بن عبد اللّه ، گفت : كاظم در منا ، بر زنى بگذشت كودكانى چند پيش وى نشسته بودند . زن و كودكان مىگريستند . كاظم فراپيش رفت ، پرسيد كه از بهر چه مىگرييد ؟
زن گفت : اى بندهء خدا ، اين يتيمان مناند ، گاوى داشتم كه تعيش من و يتيمان من از آن بود ، اينجا مرد ، و من و يتيمان عاجز مانديم .
كاظم عليه السلام گفت : مىخواهيد كه من او را از بهر تو زنده كنم ؟
گفت : بلى .
كاظم فرا پيش رفت ، و دو ركعت نماز كرد پس دستها برداشت و دست راست بازگردانيد و دعا كرد ، و لبها مىجنبانيد و پيش گاو رفت و سر انگشت به دو نهاد ، پس پاى بر وى زد ، گاو برخاست و فرياد برداشت ، و گفت :
عيسى بن مريم به خداى كعبه ، كاظم در ميان مردم شد و برفت .
روايت است از على بن يقطين كه گفت : هارون الرشيد طلب شخصى مىكرد كه كاظم را خجل گرداند و منقطع كند در ميان مجلس ، معزمى بيامد ، گفت :
من او را خجل كنم . طعام حاضر كردند . معزم عزيمتى بر نان خواند . چون كاظم دست فرا طعام كرد كه نان برگيرد از دست كاظم مىرفت . هارون عظيم خرم شد از آن حال و بخنديد . پردهاى چند آنجا آويخته بود ، و صورتى شيرى بر آن ، كاظم عليه السلام اشارت كرد آن شير را ، كه بگير اين عدو خدا را ، آن