تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 728

مساهمون:

ص٧٢٨
ندانند ؟ مرد گفت : بلى ، كه جان من فداى تو باد . پس انبان برگرفت و بيرون آمد ، من از دنبال وى بودم تا آن را به سگان انداخت ، جمله سگان بخوردند . روايت كنند از حسين بن على بن فضل كه او گفت : از موسى بن عطيه نيشابورى شنيدم ، گفت : جماعتى از علما ، و بزرگان خراسان به خانهء من آمدند و علماء شيعه جمع شدند مرا اختيار كردند و ابو لبانه را و طهمان را با جماعتى ديگر . گفتند به شما راضى شديم كه به مدينه رويد و تفحص كنيد كه امام و خليفه كيست تا پى وى گيريم ، كه مىگويند باقر عليه السلام وفات يافت ، و ما نمىدانيم كه امامت كرا داد ، و بر كه نصب كرد بر خلق از آل رسول صلى اللّه عليه و آله از فرزندان فاطمه صلوات اللّه عليهم . و صد هزار دينار زر نقد به ما دادند ، گفتند : اين برگيريد و برويد و تفحص كنيد كه امام كيست ، و چون يكى گويد من امامم ذو الفقار و قضيب و پرده و لوح كه نامهايى در آنجا نوشته است و انگشترى بطلبيد از فرزندان على و فاطمه صلوات اللّه عليهم ، كه آن نباشد الا پيش امام . هر كه اين چيزها نزد وى يافتيد مال به دو تسليم كنيد . موسى گويد كار بساختيم و مال برگرفتيم [ گ 187 ] و به مدينهء رسول صلى اللّه عليه و آله رفتيم . در مسجد رسول فرو آمديم ، دو ركعت نماز كرديم ، و از قومى پرسيديم كه قائم به امور مردم و خليفه كيست ؟ ما را گفتند : زيد بن على و پسر برادر وى جعفر بن محمد . گفت ، ما قصد زيد كرديم ، او را در مسجد يافتيم ، سلام كرديم ، جواب داد ، گفت : از كجا مىآييد ؟ گفتم : از زمين خراسان آمديم ، كه بدانيم امام كيست و كى تقليد امور خلق كرده است ؟ گفت : برخيزيد و با من بياييد ، با وى برفتيم ، ما را به خانه برد ، و طعامى بياورد ، و بخورديم . پس گفت : چه مىخواهيد ؟ گفتيم : مىخواهيم كه ذو الفقار و قضيب و ردا