تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
و گفت :
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
تا آخر آيه . پس اشارت كرد بدان زر ، سولاخى بود ، در آنجا رفت . پس گفت : نيكى كنيد با برادران مؤمن و ازيشان‌ها مبريد كه چون شما بديشان پيونديد از ما باشيد و با ما باشيد ، و اگر از ايشان‌ها بريد عصمت ميان ما و شما منقطع شود . اين مال با آن قوم رسان كه فرستاده‌اند و زر و سيم كه بر آن زياده كرده‌اى برگير ، و باقى با خداوندان رسان ، و بگو بر اولياء و فقراء شيعهء ما صرف كنند ، كه چون بر شيعه ما صرف كنند به ما رسيده باشد ، و مكافات آن بر ما باشد . پس گفت : اى موسى ، تو و اصلعى نزد من آى . فراپيش رفتند ، دست بر سر من ماليد ، موى برآمد و لبانه را دانه‌اى در چشم بود اسفيد ، آب دهن در آن انداخت ، آن سپيده برفت . پس گفت : اين معجزه است كه چون كسى از شما پرسد كه اين كه كرد ، گويند : امام ما . آنگه ما را وداع كرد ، و ما او را وداع كرديم و او امام ماست تا روز قيامت و با شهر خود رفتيم . سديد صيرفى گويد صادق عليه السلام بر درازگوشى نشسته بود به مدينه مىرفت . گوسفندى از گله بازايستاد ، و از دنبال درازگوش گوش مىرفت . صادق عليه السلام درازگوش گوش بازپس داشت ، تا گوسفند نزد وى رسيد . پس اشارت به گوسفند كرد . گوسفند گفت : اى پسر رسول خداى ، انصاف من ازين شبان بستان . گفت : شبان بر تو چه ظلم مىكند كه انصاف مىخواهى ؟ گفت : با من فجور مىكند . صادق عليه السلام بايستاد تا شبان برسيد ، به او گفت : اى منحوس ، فجور با اين گوسفند مىكنى ؟