تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 725

مساهمون:

ص٧٢٥
آن جاى است كه مىخواهى . گفت : او را بياور ، و او را پيش ابو جعفر دوانقى بردم . گفت : اى پسر مهاجر ، اين مال بستان ، و به مدينه نزد عبد اللّه بن حسن و جماعتى از اهل بيت ، مثل جعفر بن محمد و غير او برو ، و بگو : من مردى غريبم ؛ چون مال تسليم كردم ، مىخواهم كه خط شما با ما باشد كه من رسانيدم . ابن مهاجر مال برگرفت ، و به مدينه برد و تفرقه كرد ، و بازآمد . محمد - بن اشعث پيش ابو جعفر دوانقى نشسته بود ، گفت : چه كردى ؟ ابن مهاجر گفت : مال تفرقه كردم ، و خطها استدم ، الا جعفر بن محمد الصادق عليه السلام كه پيش وى رفتم و او در مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله نشسته بود . از پس وى رفتم و بنشستم و گفتم ، چون بازگردد از دنباله وى بروم چنان كه ديگران را گفتم او را نيز بگويم . او تعجيل كرد و بازگرديد ، و نظر با من كرد و گفت : از خداى بترس ، اهل بيت رسول را غره مكن كه ايشان قريب « 1 » - العهداند به دولت بنى مروان و محتاج‌اند . گفتم : چه مىفرمايى ؟ گفت سر فرا پيش آور . سر فراپيش بردم جملهء حكايات كه ميان من و تو رفته بود جمله بازگفت . گويى كه پيش ما حاضر بوده بود . ابو دوانيق گفت : بدان اى پسر مهاجر ، كه هيچ اهل بيت نبوت نباشد الا كه در ميان ايشان محدثى باشد ، و جعفر بن محمد محدث اين خاندان است ، امروز محدث آن بود كه از غيب بازگويد ، و السلم . روايت كند از حارث بن حصير الازدى كه گفت : مردى از اهل كوفه به خراسان رفت خلق را به ولايت صادق عليه السلام خواند . قوم به سه فرقت شدند : فرقتى اقرار كردند و فرقتى انكار كردند و فرقتى توقف كردند ، نه اقرار كردند ، و نه انكار ؛ و از هر فرقتى شخصى پيش صادق عليه السلام آمدند . چون در پيش صادق رفتند ، متكلم آن شخص بود كه دعوى ورع كرده بود . در توقف
هامش
( 1 ) ص : غريب