تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
بايستاد تا آن وقت كه ظاهر شود . و با بعضى از آن قوم كه از خراسان آمده بودند كنيزكى بود . اينكه سخن گفت پيش صادق عليه السلام با آن كنيزك فساد كرده بود و چون در پيش صادق رفت ، گفت : مردى از اهل كوفه نزد ما آمد به خراسان ، مردم را به ولايت تو مىخواند ، قومى اجابت كردند و قومى انكار كردند ، و قومى در توقف داشتند تا ظاهر شود ، و اين به ورع نزديك تو . صادق گفت : تو در كدام قومى ؟ گفت : از آن قوم كه ورع كار فرمودند ، و توقف كردند . صادق عليه السلام گفت : فلان روز كه با كنيزك فلان شخص فساد كردى ورع كار نفرمودى . مرد خاموش شد ، هيچ نگفت . مقصود كه اين مرد چون از خراسان مىآمد در راه با كنيزك رفيقى كه با او بود فساد كرده بود . صادق بازگفت كه او در راه خراسان چه كرد . روايت كنند از ابو بصير كه گفت صادق عليه السلام ، مرا گفت : يا با محمد حال ابو حمزه ثمالى چيست ؟ گفتم : كه بيامدم بسلامت بود . گفت : چون با نزد وى شوى سلام من به دو برسان ، و بگو كه او فلان روز ، فلان وقت بميرد . گفتم نفس من فداى تو باد ، او مردى خوش‌خلق است ، از شيعهء شماست ؟ گفت بلى . [ گ 186 ] هر كه از شيعهء ما بود پرهيزكار بود ، و از خدا ترسد روز قيامت با ما باشد در درجهء ما . ابو بصير گويد با كوفه آمدم در آن روز ، در آن ساعت كه صادق گفته بود ابو حمزه ثمالى وفات يافت . حنان بن سدير گويد : به خواب ديدم كه نزد رسول رفتم ، صلى اللّه عليه و آله طبقى رطب پيش وى نهاده بود دستارى بر سر آن افكنده از آن مىخورد ؛ گفتم يا رسول اللّه ، مرا بده ، يك يك به من مىداد ، مىخوردم ، تا هشت خرما