و انگشترى و لوح كه اسماء امامان بر آن نوشته است صلوات اللّه عليهم ، كه آن الا نزد امام نباشد ببينيم .
گفت : كنيزك را بخواند . سفطى بيرون آورد ، و شمشير از آنجا بيرون آورد ، در اديمى سرخ ، دوالى سبز بر آن ؛ گفت اين ذو الفقار است ، و قضيبى در آن بود ، و درجى سيمين بخواست انگشترى و ردا از آن بيرون آورد ؛ لوح بيرون نياورد كه اسماء امامان در آن نوشته است .
ابو لبانه گفت : برخيزيد تا فردا با نزد مولانا آييم ، و استيفاى چيزهاى ديگر بكنيم ، و آنچه با ماست تفويض به دو كنيم .
گفت : بيرون آمديم ، و پيش جعفر بن محمد بن محمد الصادق عليهما السلام رفتيم ، گفتند : او به بستانى از آن خود رفته است . بعد از ساعتى ديگر بيامد ، گفت : اى موسى بن عطيه نيشابورى ، و اى لبانه ، و اى طهمانه ، و اى شما كه از زمين خراسان آمدهايد بيائيد .
پس گفت : اى موسى ، ظن بد دارى در حق خداى عز و جل و امام ، گفت :
چرا آن نقره با نقره ديگر بياميختى ، خواستى كه امتحان كنى ، او را بيازمايى كه نزد وى چيست ؟ ! جمله مال كه با تو است صد هزار درم است .
پس گفت : اى موسى بن عطيه ، زمين و آنچه در زمين است از آن خدا و رسول و امامان است ، و از بعد رسول ، صلى اللّه عليه و آله پيش عم من رفتيد ، زيد سفطى پيش شما آورد فلان ، و فلان چيز از آن بيرون آورد ، چنان كه ديديد ، ترك آن كرديد و نزد من آمديد ؛ ديگر گفت : اى اهل خراسان ، و اى موسى ، اهل شهر شما جمع شدند و شما را بدان جاى فرستادند تا حال امام بدانى ، و طلب شمشير و قضيب و انگشترى و برد و لوح ازو طلب كنيد . زيد به شما نمود ، آنچه ديديد .
پس اشارت كرد ، نگين از انگشترى بركند ، گفت : سبحان از آن خدايى كه ذخاير به وديعت نهاد ، نزد ولى و نايب او در ميان خلق ، تا قدرت خود
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 729
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٧٢٩