تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 723

مساهمون:

ص٧٢٣
ابو هارون گفت : نفس من فداى تو باد ، از كجا دانستى ؟ گفت : آنچه در ميان خون و گوشت مىآيد و مىرود . روايت كنند از معمر بن ديات كه گفت : من طواف مىكردم و ابو عبد اللّه - الصادق عليه السلام ، در طواف بود نظر با وى كردم ، با خود گفتم : اطاعت او فرض است ، و او از ديگران به مال و حسن و جمال زيادت نيست . در حال به من بگذشت [ گ 184 ] و دست بر منكب من زد و گفت :
« أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ »
و مرا بكشيد جماعتى از اصحاب ما بيامدند پرسيدند كه چه گفت با تو ؛ گفت : [ آنچه ] من در نفس انديشه كردم آن را بازگفت . روايت كند از خالد بن نجيح كه او گفت : در پيش صادق عليه السلام رفتم خلقى آنجا بودند سخن ميگفتند من در گوشه‌اى بنشستم سر در پيش افكندم . در اندرون خود گفتم : عجب غافل قومىاند نمىدانند كه كجا سخن مىگويند ! آواز داد يا خالد ، و اللّه من بنده‌ام مخلوق ، و مرا پروردگارى هست كه او را مىپرستم و اگر وى را نپرستم مرا عذاب كند به آتش دوزخ . گفتم : نه و اللّه بعد ازين سخن نگويم در حق تو الا آنچه تو در حق خود ميگويى و امثال اين او را بسيار است

در ظهور معجزه وى در خبر دادن از غايبات

روايت كند از ابن اعين ، گفت : عبد اللّه بن عياش را در كوفه محبوس كردند . مرا گفت : صادق را سلام برسان بگو تا دعا كند تا من ازين حبس خلاص يابم ، و روز عرفه بود در موقف ، گفتم : يا مولايى ، تو ابن عياش را فراموش مكن . دست‌ها برداشت و لب‌ها بجنبانيد . پس گفت او را رها كردند . ابن اعين گفت : چون با كوفه آمدم پرسيدم كه ابن عياش كى خلاص يافت و چه وقت بود . گفتند فلان وقت ، در آن ساعت بود كه صادق عليه السلام گفته بود و دعا كرده . داود كثير گويد در پيش صادق عليه السلام رفتم ، گفتم يا بن رسول اللّه ، مىخواهم كه چيزى از تو بازپرسم گفت يا داود ، با زنى فريبنده متعه كنى او ترا
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 723 | محمد بن حسين رازي