تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
در صندوقى كند آن وقت خلاص يا بى كه هزار درهم بدهى . داود گفت چون اين سخن بشنيدم سؤال كه خواستم كرد از ياد من برفت . بيرون آمدم متحير از آنچه صادق گفته بود . پس در كوچه‌اى از كوچه‌هاى مدينه مىگرديدم دخترى پاكيزه ديدم در من آويخت ، گفت : مىخواهى كه ساعتى با ما بنشينى ، لذتى گيرى و از آنچه به تو داده است ما را فايده‌اى باشد ، يعنى از مال تو ؟ گفتم : روا باشد . در خانه رفتم ناگه شوهرش بيامد . زن گفت : در صندوق رو ، مىترسم كه او ترا ببيند . گفت : من در صندوق رفتم ، قفل بر صندوق زد . پس گفت : در جايى بد افتاده‌اى ، اگر نفس خود را به هزار درم بازخرى خلاص يا بى ، و اگر نه ترا به دست والى سپارم . هزار درم بدادم مرا رها كردند . پيش صادق آمدم . چون نظر بر من افكند گفت : اين ساعت خلاص يافتى ، حمد خداى تعالى كن . روايت است از يزيد بن خلف ، گفت : نزد صادق عليه السلام بودم ، ذكر زيد على مىكردند ، و او در مدينه بود . صادق گفت : گويى مىنگرم كه او خروج كند به عراق ، دو روز بماند . سيوم او را بكشند و سرش مىگردانند ، و اينجا بر نى كنند ، و اشارت به موضعى كرد ، گفت : به گوش اين از صادق شنيدم ، و به چشم ديدم كه سر بياوردند آنجا كه صادق عليه السلام گفته بود ، بر نى كردند . روايت كنند از صفوان بن يحيى حكايت كرد با من محمد بن جعفر بن محمد . الاشعث ، گفت : مىدانى كه سبب آمدن ما درين امر چه بود ، و از چه بدانستم و پيش ازين ما آن را نمىدانستيم ، و نزد ما معرفت نبود . گفتم : نمىدانستم كه سبب آنچه بود ؟ ابو جعفر دوانقى گفت : به محمد ابن الاشعث ، شخصى طلب كن ، از بهر من كه او را عقلى باشد كه از من پيغامى برساند . گفتم خال من [ 185 ] ابن مهاجر ، لايق