تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢
دنيا و آخرت جمع كرد از بهر تو كه از خداى در خواهى تا مرا عذاب نكند بدانچه ظاهر شد از فجور ايشان بر من ، و مرا پليد كردند . « 1 » موسى گفت : صادق عليه السلام بگريست ، و من نيز بگريستم ، و آن قوم كه حاضر بودند جمله بگريستند و گونه‌هاى ايشان زرد شد و متغير . گفت : اى زلزله ، در قوم افت . و ميراب سخت بترسيد و لرزه عظيم در وى افتاد و در سجده افتاد ، گفت : مىدانم كه جد تو بر مؤمنان رحيم بود و ايشان را رحمت مىكرد بر من رحمت كن كه ترا استونى هست به اخلاق جد خود ؛ ملك قصه و حال من نمىداند ، من خطا كردم . صادق عليه السلام گفت : رحمت نكنم بر تو الا كه اقرار كنى بدانچه كردى . گفت : آنگه ميراب اقرار كرد بدانچه پوستين خبر داده بود . بعد از آن ميراب پوستين در پوشيد . چون پوشيده بود در گردن او چون حلقه‌اى شد ، فراهم آمد و گلوى وى بيفشرد تا رويش سياه شد . صادق عليه السلام گفت : اى فروه رها كن وى را . پوستين گفت : سوگند مىدهم ترا بدان خداى كه ترا امام كرد كه دستورى دهى تا من او را بكشم . گفت : رها كن اين پليد را تا پيش ملك شود ، و او اولىتر به عقوبت اين از ما .

در ظاهر شدن معجزهء وى از خبر دادن انديشه‌هاى ضماير .

روايت است از حمران بن اعين كه گفت : من پيش صادق عليه السلام نشسته بودم و ابو هارون نابينا برابر وى نشسته بود ، و خصم از بهر خصومتى نزد صادق آمدند . صادق عليه السلام نظر با هارون كرد ، گفت : دروغ گفتى كه سخن ايشان نزد رب العزة مىرود .
هامش
( 1 ) در اصل : كردن