تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
هديه بجاى فرستادند . گفت : و اللّه كه خيانت نكردم نه با تو ، و نه با ملك . صادق گفت : اگر بعضى اين جامه‌هاى تو گواهى دهد مقر شوى . پس بفرمود تا پوستين از بالاى جامه بيرون كرد ، و آن پوستين را در خانه در گوشه‌اى بنهادند . و صادق برخاست و دو ركعت نماز بكرد ، به ركوع و سجود دراز ، و دعا كرد بدانچه خواست ، آنكه سر از سجود برگرفت ، نورى از وى مىدرخشيد ، گفت : اى فروه ، مطيع امر رب العالمين ، سخن گوى ، بدانچه مىدانى و صفت كن مرا بدانچه رفت . پوستين گستريده شد ، پس فراهم آمد ، تا چون قوچى شد كه جنگ خواهد كرد و هر كه در آن مجلس شنيدند . گفت : اى پسر [ گ 183 ] رسول صادق ، ملك هند اين مرد را امين داشت با اين كنيزك و تحفه‌ها به نزد تو فرستاد و او را وصيت كرد به حفظ اين هدايا ، مىآمديم تا به صحرايى رسيديم ، باران درگرفت تا هرچه با ما بود تر شد ، يك ماه در آن موضع بمانديم تا آفتاب برآمد ، و هرچه با ما بود تر شده بود ، بر درخت‌ها انداختيم تا خشك شود . خادم با كنيزك بود ، و خدمت او مىكرد ، نام او بشر ، او را بخواند ، گفت : اى بشر ، درين شهر رو ، و از بهر ما طعامى بخر ، تا اين رخت‌ها خشك شود ما از طعام اين شهر بخوريم . دراهم بسيار بدان خادم داد و او را به شهر فرستاد . ميراب بفرمود كنيزك را تا از قبه بيرون آمد ، و چيزى در آفتاب از بهر وى ترتيب داده بودند . آنجا رفت . ميراب گفت : درين جا بنشين ، و نظر درين درختان مىكن ، و حوالى اين شهر كه نزد ماست . كنيزك چون از قبه بيرون آمد كه به آن آلاچق كه در آفتاب زده بودند رود ، و حل بود ، او ساق‌هاى خود برهنه كرد ، و جامه بر بالا گرفت ، و مقنعه از سر وى بيفتاد . اين خاين را نظر بر وى افتاد . حسن و جمال او را بديد ، مرا بر زمين بگسترانيد ، و كنيزك را بر سر من خوابانيد و با وى فساد كرد و با تو خيانت كرد . اين قصه خاين بود و من از تو مىخواهم بدان خداى كه خير
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 721 | محمد بن حسين رازي