اللّه عليهم در حديثى دراز ، ما به قدر حاجت اينجا ياد كنيم . گفت : ملك هند كنيزكى در جمال به غايت ، با تحفههاى عظيم و هديههاى بسيار با قومى از ثقات خود به صادق عليه السلام فرستاد ، و اين نامه به دو نوشت :
بسم اللّه الرحمن الرحيم ، از ملك هند به جعفر بن محمد الصادق طاهر از همه نجس .
اما بعضى از عمال من كنيزكى به من فرستادند كه من به جمال و صورت وى نديدهام تا مادر فرزند من باشد ، و فرزندى آيد كه بعد از من ملك او را باشد ، چون نظر به وى كردم عجب بماندم . يك شبانروز پيش من بود ، و من انديشه مىكردم ، و جلالت او كسى ندانستم كه سزاوار او باشد جز از تو ، او را با بعضى از حلى و جواهر و جامههاى چند و بوهاى خوش به تو خواهم فرستاد . جملهء عمال و وزراء و امناء خود را جمع كردم و از ميان ايشان هزار مرد برگزيدم ، و از آن هزار ، صد ، و از صد ، ده برگزيدم كه اهل امانت و ديانت ، و از آن ده يكى برگزيدم كه نام او ميراب بن حيان است ، در مملكت خود به مهابت ، و امانت و بزرگوارى وى كس را نديدم ، اين هدايا با كنيزك به خدمت فرستادم ، و او نزد من اهل امانت و ديانت است .
چون ميراب به مدينه رسيد چند روزى دستورى مىخواست . صادق عليه السلام او را راه به خود نمىداد . بعد از چند روز شفاعت بسيار كه كرده بود چون به صادق رسيد ، گفت : بازگرد اى خائن ، چنان كه آمدى و هديه بازپس بر .
گفت : بعد ازين مشقتهاى عظيم كه درين راه دراز كشيدم و يك سال آنجا سرگردانى بردم چون به خدمت رسيدم قبول نمىكنى ، و هديه و تحفه ملك رد مىكنى ؟
صادق گفت : ترا پيش من هيچ جواب نيست ، و من اين هديه و تحفه قبول نخواهم كرد كه تو خيانت كردى بعد از آنكه ترا امين داشتند ، و با
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 720
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٧٢٠