تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨
مىآورند . رسول و على و حسن و حسين صلوات اللّه عليهم به جوار حق رسيدند ، و سكرات چشيدن . « 1 » سيد حميرى گفت : هيچ دليلى هست بر موت او ؟ گفت : بلى ، پدر مرا خبر كرد كه نماز برو كردم ، و او را دفن كردم و من آيتى به تو نمايم ؛ دست سيد حميرى گرفت و مىرفت تا به گور محمد حنفيه ، دست بر گور وى نهاد ، دعا كرد ، گور شكافته شد . مردى پير ، موى سر و محاسن اسفيد بيرون آمد ، خاك از خود بيفشاند ، گفت : يا با هاشم ، مرا مىشناسى ؟ گفت : نه . گفت : محمد بن حنفيه‌ام . گفت : بدان كه امام بعد از حسين ، على بن الحسين است ، و بعد از على - بن الحسين محمد بن على الباقر ، و بعد از محمد بن على يعنى اين صادق صلوات اللّه - عليهم ، بعد از آن با گور شد و گور فراهم آمد ، و سيد حميرى توبه كرد ، و مذهب كيسانيه بگذاشت ، و قصيده‌اى درين معنى گفته است . و آن قصيده دراز است ، اگر كسى خواهد كه جملهء ابيات قصيده معلوم كند از ديوان سيد طلب كند . داود رقى گويد : شخصى از اصحاب ما به حج رفته بود ، در پيش جعفر صادق رفت ، عليه السلام ؛ گفت : مادر و پدرم فداى تو باد . زنم از دنيا برفت ، من فريد و وحيد مانده‌ام بىكس . صادق او را گفت : دوست مىداشتى آن زن را ؟ گفت : بلى . صادق گفت : با خانه رو . چون به خانه رسيدى او در خانه نشسته باشد ، و چيزى مىخورد . گفت : چون از حج بازگرديدم در خانه رفتم ، او را ديدم نشسته بود خرما
هامش
( 1 ) چشيدند