تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 712

مساهمون:

ص٧١٢
صمدى كه نه يار دارد و نه انباز ، نه زن و نه فرزند . پس نافع نزد هشام رفت ، گفت : چه كردى ؟ نافع گفت : رها كن سخن ، و اللّه كه عالمتر خلايق است و پسر رسول است به حق . روايت كند ابان بن تغلب كه او گفت : طاوس يمانى برفت كه طواف كند با رفيق خود ، باقر را ديد كه طواف مىكرد ، در پيش طاوس مىرفت و باقر عليه السلام جوان بود . طاوس به رفيق گفت اين جوان عالم است . چون باقر از طواف و نماز طواف فارغ شد بنشست . طاوس به يار خود گفت : برخيز ، تا پيش ابو جعفر رويم ، مسأله ازو بپرسيم ، نمىدانم كه نزد وى جواب باشد يا نه ! هر دو بيامدند ، و سلام كردند . پس طاووس گفت : يا ابا جعفر ، مىدانى كه كدام روز دو دانك آدمى بمردند ؟ باقر عليه السلام گفت : يا با عبد الرحمن دو دانگ آدمى هرگز نمردند در يك روز ، چهار يك آدمى ؛ اگر مىخواهى بگويم ؟ گفت : چگونه بود ؟ گفت : آدم و حوا و قابيل و هابيل بودند . قابيل هابيل را بكشت . چهار يك انسان را كشته بود . طاووس گفت : راست گفتى . باقر عليه السلام گفت : مىدانى كه به قابيل چه كردند ؟ گفت : در آفتاب آويخته است ، و آب گرم به دو مىريزند تا فرداى قيامت . روايت كرده‌اند كه عمرو بن عبيد پيش باقر عليه السلام آمد كه امتحان كند ، و ازو مسأله‌اى پرسد ؛ گفت : نفس من فداى تو باد . خبر ده مرا از قول خداى عز و جل ،
« أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما »
اين رتق و فتق چيست ؟ ابو جعفر گفت : آسمان بسته بود ، باران فرو نمىآمد ، و زمين بسته بود ، نبات نمىرويانيد ؛ آسمان را بگشود ، باران فرستاد ؛ زمين را بگشود ، نبات