تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
را برويانيد . عمرو بن عبيد هيچ اعتراض نتوانست كرد و برفت . روايت كند ابو حمزه ثمالى كه حسن بصرى نزد باقر عليه السلام آمد ، گفت : آمدم كه چيزى از تو بپرسم از قرآن . باقر عليه السلام گفت : نه فقيه اهل بصره‌اى ؟ مىگويند در بصره ، كسى هست كه تو علم ازو فرا ميگيرى . گفت : نه ، گفت : پس اهل بصره جمله از تو مىآموزند ؟ گفت : بلى . باقر عليه السلام گفت : تقليد كارى عظيم كرده‌اى ؛ چيزى از تو به من رسيده است ، نمىدانم كه چنانى ، يا دروغ بر تو مىنهند . حسن گفت : آن چيست گفت : دعوى مىكنند كه تو مىگويى : خداى تعالى خلق بيافريد ، و تفويض امور ايشان بديشان كرد . حسن خاموش [ گ 179 ] شد . باقر عليه السلام گفت : هر كه خداى تعالى در قرآن گويد كه او ايمن است ، بعد ازين او را ترسى باشد ؟ حسن گفت : نه . باقر عليه السلام گفت : آيتى بر تو خوانم ، و ترا خبر دهم از خطابى كه پندارم كه تو تفسير آن گفته باشى نه بر وجه خود ، اگر تو آن كرده باشى هلاك شدى ، و قومى را هلاك كردى . حسن گفت : كدام آيت است ؟ گفت : قوله
« وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ »
يا حسن ، شنيدم كه گفتى آن مكه است ، گفت : بلى باقر گفت : و آن قرى ، راه مىزنند ، و مال حاج مىبرند يا نه ؟ گفت : بلى . گفت : اهل مكه را خوف هست ، يا نه ؟ گفت : بلى .