باقر گفت : پس كه ايمن باشد ؟ خداى تعالى اين مثل به ما آورده است . ما آن قرىايم كه خداى در آن بركت كرده است ، چنان كه خداى گفت : هر كه مقر شود به فضل ما ، چنان كه خداى فرمود ، بيابند بما . گفت
« وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً »
يعنى ميان ايشان و شيعهء ايشان قرى ظاهرة يعنى رسل و ناقلان كه از ما نقل به شيعهء ما كنند ، و شيعه نقل كنند به شيعه ، و آنچه فرمود
« وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ ، سِيرُوا فِيها »
اين مثل علم است ، ليالى و اياما ، آن علم مىخواهد كه در شبها و روزها از ما بديشان مىرسد از حلال و حرام ، و فرايض و احكام ؛ آمنين ، يعنى چون علم از ما فراگيرند ايمن باشند از شك و ضلالت در آنچه نقل ميكنند از حلال و حرام ، زيرا كه علم از جايى فرا مىگيرند كه از آنجا فرا مىبايد گرفتن ، از بهر آن كه علم از آدم به انبياء رسيده است تا به ذريت مصطفى
« ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ »
اصطفاء به شما نرسيد ، بلكه اين اصطفاء به ماست ، و ما آن در يتيميم ، نه تو و امثال تو ، يا حسن ، اگر ترا گويم چون دعوى كردى از چيزى كه در تو نيست اى جاهل بصره ، نگفته باشم الا آنچه از تو مىدانم ، و ظاهر شد .
پرهيز كن از اعتقاد كردن كه خداى تعالى تفويض امور به خلق كند ، خدا تفويض كارها به خلق نكرد از وهنى و ضعفى ، و ايشان را به جبر بر معاصى نداشت .
اين قصه دراز است ، اين قدر ياد كرديم .
روايت كنند از ابو بصير كه گفت : باقر صلوات اللّه عليه ، در حرم نشسته بود و طاوس يمانى بيامد . جماعتى از اصحاب وى با وى بودند ، به باقر گفت :
دستورى مىدهى كه سؤال كنم ؟
گفت : بپرس از هرچه خواهى .
گفت : از قابيل و هابيل كدام پدر خلق است
باقر عليه السلام گفت : هيچ يك پدر خلايق نيستند الا پدر خلايق شيث است .
گفت : آدم را چرا آدم مىخوانند ؟