تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 706

مساهمون:

ص٧٠٦
و از بهر امير نمىخواهم كه او را تعرض رسانم : و
« إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ »
چون نامه عامل به عبد الملك بن مروان رسيد ، خرم شد ، و دانست كه نصيحت او كرده است و ثبات ملك او مىخواهد . جابر بن زيد الجعفى گويد با باقر عليه السلام به حج رفته بودم . و من بر پس او نشسته بودم ، ورشانى بيامد ، و بر چوب محمل بنشست ، و تر نمىبكرد ، من قصد او كردم كه او را بگيرم . باقر بانك بر من زد : مكن يا جابر ، كه او به جوار من آمده است . گفتم : چه شكايت كرد با تو ؟ گفت : مىگويد : سه سال است [ گ 175 ] كه درين كوه بچه مىكنم ، و مارى مىآيد و بچه مىخورد ، از من در مىخواهد كه دعا كنم تا خداى تعالى او را هلاك كند . پس مىرفتم تا وقت سحر ، مرا گفت فرو آى يا جابر ، فرو آمدم و مهار اشتر بگرفتم . فرو آمد ، و از يمين و يسار برفت ، و مىگفت : خدايا ما را آب ده ، و آبى ظاهر كن . سنگى ديدم اسفيد در ميان ريگ ظاهر شد ، آن را بركند . چشمهء آب صافى شد ، از آن وضو كرديم ، و بازخورديم و پس برفتيم . صبح برآمد ، ما به نخلستانى و ده‌هايى چند رسيديم . باقر عليه السلام نزديك نخل خشك شد ، گفت : اى نخل خشك ، ما را رطب ده . نخل را ديدم كه فرو خسبيد چنان كه ما از ثمرهء وى گرفتيم و مىخورديم . اعرابى ديدم كه مىگفت : ساحرى مثل اين نديدم . باقر عليه السلام گفت : يا اعرابى دروغ بر ما منه ، اهل بيت نبوت از ما هيچ كس ساحر و كاهن نبود ، اما اسمائيى چند از نام‌هاى خداى مىدانم ، بدان دعا كنيم ما را اجابت كند ، و چيزى كه خواهيم بما دهد ، بفضل و انعام خود ، و اللّه اعلم بالصواب و المرجع اليه و المآب .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 706 | محمد بن حسين رازي