مرد گفت : نام خداوند هزار دينار چيست ؟
گفت : محمد بن عبد الرحمن ، و او بر در ايستاده است ، انتظار تو مىكند .
خبر دادم ترا يا نه بربرى ؟
گفت : ايمان آوردم بدان خداى كه يكيست ، و او را هيچ شريك نيست ، و به محمد صلى اللّه عليه و آله ، و گفت گواهى دهم كه شما اهل بيت رحمتايد ، « الذين اذهب اللّه عنهم الرجس اهل البيت و طهرهم تطهيرا » باقر عليه السلام گفت :
هدايت ترا راه راست دادند ، سجده شكر كن ؛ سليمان گويد : بعد از ده سال من به حج رفتم ، اقطع را در ميان اصحاب ابو جعفر عليه السلام ديدم .
روايت كنند از محمد بن عمر النخعى گفت : مردى از اصحاب ما از بنى اسد مرا خبر داد و او از اصحاب باقر عليه السلام بود گفت با عبد اللّه بن معاويه به فارس بودم ، با جماعتى نشسته بوديم ، ايشان سخن مىگفتند ، و من خاموش بودم .
عبد اللّه گفت : چرا خاموشى ، و سخن نمىگويى ، به خدا كه من داناام به اعتقاد تو ، و تو برحقى روشن اى پسر . گفت : ترا خبر دهم كه من داناام از چيزى كه به چشم خود ديدم و گوشهاى من شنيد از ابو جعفر الباقر صلوات اللّه عليه ؛ پس گفت در مدينه قومى چند بودند از آل مروان ، روزى يكى كس فرستاد ، مرا خواند من نزد مروانى رفتم ؛ گفت : اى عبد اللّه بن معاويه ، از بهر اين ترا خواندم كه من [ به ] يقينم و مىدانم كه سخن من جز كسى از تو نرساند ، مىخواهم كه پيش اين دو احمق روى ، محمد بن على و زيد بن على ، و ايشان را گويى ، امير مىگويد :
خود را نگاه داريد از آنچه مىشنوم از شما ، يا مرا رها كنيد . من از پيش وى .
بيرون آمدم و نزد باقر عليه السلام رفتم ، او را ديدم ، كه به مسجد خواست رفتن چون نزديك وى رسيدم تبسمى كرد و بخنديد .
پس گفت : اين طاغى كس فرستاد و ترا خواند ، گفت : اين احمقان را پسران عم خود فلان و فلان سخن بگوى ، و از آنچه آن مروانى گفته بود جمله
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 703
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٧٠٣