بازگفت . گويى كه آنجا حاضر بود .
در ظاهر شدن معجزه وى صلوات اللّه عليه و على آبائه در هر نوع
روايت كند از صادق عليه السلام كه او گفت : زيد بن الحسن عليه السلام خصومت مىكرد با پدر من از بهر ميراث رسول ، كه با من قسمت كن كه من از تو اولاترم زيرا كه من از فرزند بزرگام و به من ده ، پدر من دفع مىكرد ، او را به قاضى برد و زيد با وى تردد مىكرد پيش قاضى . روزى در ميان خصومت زيد بن الحسن به زيد بن على گفت : خاموش باش ، يا بن السنديه ، زيد گفت : زشتى باد خصومتى كه در آن نام مادر برند ، به خدا كه هرگز با تو سخن نگويم تا آن وقت كه بميرم و با نزد باقر آمد ، گفت : اى برادر ، سوگند مىخوردم به اعتماد تو ، دانستم كه تو مرا [ گ 174 ] الزام نكنى . سوگند خوردم كه هرگز سخن با زيد نگويم و يا او خصومت نكنم ، و آنچه ميان ايشان رفته بود بازگفت .
باقر عليه السلام گفت : اين سوگند منعقد نشود ، و او را از خصومت كردن عفو كرد . زيد بن الحسن را خوش آمد ، گفت : بعد ازين خصومت من با محمد بن على باشد ، او را عيبها كنم ، و ايذا كنم ، او مال فداى عوض كند . زيد بن الحسن عليه السلام غلبه كرد با پدرم ، گفت به قاضى رويم .
باقر گفت : برويم . برفتند بر در خانهء قاضى .
باقر گفت : يا زيد ، با تو سكينهاى هست پنهان كردى ، اگر آن سكينه كه پنهان كردهاى از بهر من گواهى دهد كه من اولاترم از تو ، خاموش شوى ، و من بعد با من خصومت نكنى ؟
زيد گفت : بلى ، و سوگند خورد كه خلاف نكند . باقر عليه السلام ، گفت :
اى سكينه ، به آواز آى ، به فرمان خداى عز و جل .
سكينه از دست زيد بن الحسن برجست بر زمين . پس گفت :
يا زيد تو ظلم بر محمد بن على مىكنى ، او بدان اولاترست از تو ، اگر