تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
عمامه و عصا از آنجا بيفتاد ؛ در پوشيد و عمامه در سر بست ، و عصا در دست گرفت ؛ پس درع را دگر بار بيفشاند درهم آمد . دگر بار بيفشاند گزى دراز شد و زيادت ، آنگه دستار از سر فرو گرفت و درع بر كند ، پيش خود بنهاد با عصا ، و لب‌ها بجنبانيد . درع و عمامه و عصا با انگشترى رفتند . پس نظر با اهل خراسان كرد ، گفت : اگر نزد پسر عم ما درع و عصا و عمامه رسول صلى اللّه عليه و آله در صندوق است ، و نزد ما هم در صندوق ما را بر ايشان فضلى نباشد ، اى اهل خراسان هيچ امام نباشد الا گنج‌هاى قارون در فرمان او باشد . اما اين مال كه آورده‌ايد از بهر دوستى شما و فداى سرها شما را ، و پاكى نفوس شما را ، قبول مىكنم . مال به دو تسليم كردند ، و اقرار كردند به امامت وى ، و بيرون رفتند . روايت است از موسى بن عبد اللّه بن الحسن ، كه او گفت : محمد بن عبد اللّه - بن الحسن دعوى امامت كرد ، و خروج كرد به مدينه ، اسماعيل بن عبد اللّه بن جعفر ابى طالب را بياوردند پير ، و ضعيف ، يك چشم وى برفته بود و مفلوج شده ، چنان كه او را در پشت كردندى ، يا بر چهار پاى نشستى . گفتند : بيعت كن اى پسر برادر من ، گفت : مردى پير و ضعيف ، من بجاى آنم كه با من نيكويى كنند گفت : از بيعت لا بد است . گفت : بيعت من ترا چه سود آرد ؟ پيش از آن نباشد كه اگر نام‌ها نويسى من جاى مردى گرفته باشم . او را سخن‌هاى درشت و الزام بيعت مىكرد ، گفت : جعفر بن محمد را بخوان . باشد كه هر دو بيعت كنيم . صادق را بخواند اسماعيل به دو گفت : نفس من فداى تو باد اگر خواهى او را بيان كن ، باشد كه دست از ما بردارد . صادق گفت : سوگند خورده‌ام كه با وى سخن نگويم گو ، هرچه خواهى مىكن . اسماعيل به صادق گفت : سوگند مىدهم ترا ، ياد دارى آن روز كه من
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 698 | محمد بن حسين رازي