گفتم : من محتاج جامه نيستم .
گفت : تو پشت بر كن تا من درپوشم ، من پشت بر كردم ، يكى را در ميان بست و يكى به ردا افكند ، و به بپيچيد ، و از ابو قبيس فرو آمد . چون نزديك صفا رسيد مردى پيش وى آمد ، جامه را به دو داد . از شخص پرسيدم كه اين كيست ؟
گفت : اين پسر رسول خداست ؛ اين محمد بن على الباقر است صلوات اللّه عليهم .
جابر بن يزيد الجعفى گويد از باقر صلوات اللّه عليه پرسيدم از معنى قول خداى عز و جل :
« وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ »
و او نظر در زمين مىكرد ، دست بر بالا داشت ، سقف شكافته شد . نورى ديدم درخشنده كه چشم من خيره شد . او را نتوانستم ديدن .
گفت : ابراهيم ملكوت سماوات و زمين ، همچنين ديد . پس مرا گفت : سر در پيش افكن . سر در پيش افكندم . دگر گفت : سر بردار . سر برداشتم . سقف به حال خود بود .
در ظهور معجزات وى عليه السلام از خبر دادن غايبات
روايت كند عيسى بن عبد الرحمن ابان ، از پدرش ، گفت : ابن عكاشة ابن - محض [ گ 169 ] الاسدى نزد باقر عليه السلام رفت ، و صادق پيش وى ايستاده بود .
گفت : از بهر چه زنى به صادق ندهى كه او را وقت زن است .
گفت : پيش وى صرهاى نهاده بود به مهر .
گفت : نخاسى بيايد از اهل بربر ، در خانهء ميمون فرو آيد ، بدين صره كنيزكى از بهر وى بخرم .