پيش پدر تو باقر آمدم . و دو جامه زرد پوشيده بود ، و نظر در من مىكرد ، گفت :
مرا گريه مىآيد ، و بگريست . گفتم : از بهر چه مىگريى ؟
گفت : ترا بكشند در پيرى ، و كس طالب خون تو نباشد .
گفتم : چه وقت باشد ؟
گفت : آن وقت كه ترا بر باطل خوانند ، و تو فرمان نبرى . چون نظر كنى به احوال ميشوم هم نام من ، از فرزندان حسن ، بر منبر رسول صلى اللّه - عليه و آله ، خلق به خود مىخواند ، خود را نه بنام خود خواند و اظهار بدعت كند . وصيت كنيش كه ترا بكشد در آن روز ، يا روز ديگر .
صادق عليه السلام گفت : ياد دارم بخداى كعبه از [ گ 171 ] رمضان روزه نگيرى الا اندكى ، ترا به وديعت مىنهم نزد خداى تعالى عز و جل ، يا ابا الحسن ، خداى ما را مزد بسيار دهاد . در موت و خلافت نيكو بر آنان كه شان تو رها كنى .
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. پس اسماعيل را برگرفتند ، و اللّه ، كه شب نيامده بود كه فرزندان معاوية بن عبد اللّه در اندرون رفتند او را بكشند ، و اين حديثى دراز است ، تماميتش در معجزات صادق عليه السلام ياد كنيم ان شاء اللّه تعالى .
روايت مىكند از ابو بصير كه او گفت ، از باقر عليه السلام شنيدم كه ، از يكى مىپرسيد از اهل خراسان ، او را گفت : پدر تو چون است ؟
گفت : به سلامت است .
باقر گفت : چون تو بيرون آمدى پدرت وفات يافت ، آن روز كه تو به گرگان رسيدى . پس گفت : برادرت چگونه است ؟
گفت : چون من بيرون آمدم به سلامت بود .
گفت : همسايه او را بكشت در سحر ، فلان نام ، در فلان ساعت . مرد بگريست . گفت : انا للّه و انا اليه راجعون . اين چه مصيبت بود . باقر عليه السلام گفت : خاموش باش ايشان هر دو به بهشت رفتند و بهشت ايشان را بهتر از