تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١
روايت كند ، از ابو حمزهء ثمالى كه گفت : من و سليمان بن خالد با ابو جعفر الباقر عليه السلام به بستانى مىرفتيم ، از بساتين مدينه ، چون ميلى رفته بوديم ، گفت : اين ساعت دو مرد پيش ما آيند كه چيزى دزديده باشند و محكم كرده . گفت : اندكى برفتيم ، دو كس را ديديم . باقر عليه السلام [ گ 172 ] به غلامان گفت : اين هر دو دزد بگيريد ؛ ايشان را بگرفتند ، و پيش باقر عليه السلام آوردند . گفت : دزدى كرده‌ايد ؟ به خدا سوگند خوردند كه ما دزدى نكرده‌ايم . باقر عليه السلام گفت : اگر بيرون نياوريد آنچه دزديده‌ايد كس فرستم بدان موضع كه سرقت آنجا نهاده‌ايد ، و شما را به آن سرقت پيش آن خداوندان مال فرستم ؛ انكار كردند و گفتند ما هيچ ندزديده‌ايم . باقر عليه السلام ايشان را محكم كرد و گفت : اى سليمان ، بدان كوه رو ، و اشارت بر كوهى كرد ، در آن جانب ، بر كوه ، و اينان و غلامان بيايند با تو بر سر كوه ، اشكفتى هست ، آنچه در آنجايگه نهاده است برگيريد و بياريد . سليمان گفت : به كوه رفتيم و در آن شكفت رفتيم ، دو جامه‌دان پر از جامه برگرفتيم ، و نزد باقر آورديم . باقر عليه السلام گفت : فردا عجب بينى . روز ديگر باقر ايشان را نزد والى حاضر گردانيد ، و آن شخص كه صاحب مال بود حاضر بود و قومى را آورده بود كه اين قوم مال من برده‌اند ، و والى مدينه بر آن بود كه آن قوم را عقوبت كند . باقر عليه السلام چون در اندرون رفت ، گفت : اين كه تو حاضر كرده‌اى هيچ يك نه دزدانند . دزدان نزد من‌اند . پس به خداوند مال گفت : از آن تو چه برده‌اند ؟ گفت : جامه‌دانى فلان ، و فلان چيز در آن ، دعوى چيزى كرد كه در آنجا نبود . باقر عليه السلام گفت : تو چرا دروغ ميگويى ؟ تو بدانچه از تو برده‌اند عالم‌تر از من نيستى . والى خواست كه او را برنجاند . باقر عليه السلام منع كرد .