تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
گفت : چند روز بگذشت . روزى در پيش وى رفتم ، گفت : خبر دهم شما را از آن نخاس كه من گفتم ، آمد ، برويد بدين صره كنيزكى ازو بخريد . گفت نزد او رفتم ، آنچه با من بود به دو دادم . گفت : با من دو كنيزك است به تمام ، يكى از يكى بهتر . گفتم : بما نماى تا ببينيم . - بيرون آورد . گفتم : اين مايله را به چند به ما فروشى ؟ گفت : به هفتاد دينار . گفتم : به ازين بگو ؟ گفت : از هفتاد هيچ كم نكنم . گفتم : ما به اين صره او را مىخريم ، چندان‌كه هست ، و نمىدانيم كه در آنجا چند است . مردى پير ، سر و ريش اسپيد آنجا نشسته بود ، گفت : مهر برگيريد و برسنجيد . نخاس گفت : مگشاى كه اگر از هفتاد دينار حبه‌اى كم باشد نفروشم . پير گفت : فرا پيش آى . برفتم ، پير آن صره را بگشود و بر سخت ، هفتاد دينار بود نه ، زيادت و نه كم . كنيزك برگرفتيم ، و پيش باقر برديم و صادق پيش وى ايستاده بود . حال با وى گفتيم ؛ حمد و ثناى خداى گفت ، پس به دو گفت : نام تو چيست ؟ گفت : حميده . باقر عليه السلام گفت : حميده در دنيا و آخرت محموده باشد . خبر ده مرا كه بكرى تو يا ثيب ؟ گفت : بكرم . گفت : چگونه است كه چيزى در دست نخاسان بيفتد الا ايشان به فساد آورند . گفت : نزد من آمدى و به موضع آن نشستى كه مرد از زن نشيند . خداى مردى سر و ريش اسفيد برو مسلط كردى ، لطمه بر روى وى مىزدى تا آن وقت كه برخاستى ، چند بار اين كردى آن پير به لطمه او را از من بازداشتى .