آنچه دوش بودند .
مرد گفت : مادر و پدر من فداى تو باد . من پسر را بگذاشتم . سخت رنجور بود . حال او از من نپرسيدى ! گفت : بهتر شد ، و عمش دختر به وى داد ، و چون تو با خانه شوى پسرى آمده باشد نام ، على ، و از شيعه ما باشد ، اما پسر تو نه از شيعه ماست و او از اعداى ماست ، تو هيچ به عبادت و خضوع او فريفته مشو . مرد از پيش او برخاست اندوهناك . گفتم : نفس من فداى تو باد اين كيست ؟
گفت : يكى از اهل خراسان ، و او از شيعه ماست .
محمد بن مسلم گويد : از ابو جعفر ، محمد باقر عليه السلام شنيدم كه شخصى مىگفت ، از اهل افريقيه ، حال راشد چيست ؟
گفت : من او را به سلامت بگذاشتم .
گفت : رحمه اللّه . گفت كه مرد به دو روز بعد از آنكه تو بيرون آمدى ، گفت : انا للّه و انا اليه راجعون . و اللّه ، كه چون من بيرون آمدم او تن درست بود . باقر گفت : آنكه بىعلت مىميرند بيش از آنكه به علت مىميرند . من پرسيدم كه راشد چه كس بود ؟
گفت : شخصى از اهل افريقيه از محبان و شيعه ما .
ابو بصير گويد : چون على دراع از دنيا برفت ، من به مدينه رفتم ، پيش ابو جعفر باقر عليه السلام . گفت على بن دراع مرد ؟ گفتم : بلى ، رحمه اللّه . گفت :
فلان چيز ، و فلان ، و فلان ، تا هيچ رها نكرد كه او با من گفته بود ، الا كه جمله بازمىگفت . فارغ شد ، گفتم ، و اللّه كه نزد ما هيچ كس نبود چون اين سخنها با من مىگفت ، و من با كسى نگفتم ، تا او با تو رسانيدى . تو اين از كجا دانستى ؟
گفت : به دست راز من بماليد . « 1 » [ و ] گفت : هيهات ، هيهات ، اين ساعت مسلمان شدى .
هامش
( 1 ) كذا فى الاصل