يا در جان ، كه مردى بيايد ، دستار بر سر ، خط بوى ده ، بگو : من رسول محمد بن على بن الحسينام ، و هرچه خواهى ازو بپرس . مرد خط برگرفت . روزى ديگر پيش باقر عليه السلام آمدم به قصد آنكه حال مرد بدانم ، او را ديدم بر در خانهء باقر نشسته ، انتظار مىكرد ، تا دستورى دهد . دستورى دادند من با وى در اندرون رفتم .
مرد گفت :
« اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ »
و علم خود را به كه مىدهد . دوش خط را ببردم ، و در ميان بقيع بايستادم و آواز دادم : يا در جان ، مردى بيامد ، دستار بر سر ، گفت من در جانم ، چه كارى دارى ؟
گفتم : من رسول محمد بن علىام ، و اين خط اوست .
گفت : شاد آمدى اى رسول حجت خداى عز و جل بر خلق ؛ خط بستد و بخواند ، گفت ، مىخواهى كه پدر خود را ببينى ؟
گفتم ؟ بلى . مىخواهم .
گفت : از آنجا مرو تا من بروم و او را بياورم ، و او به وادى ضجنان است برفت ، بعد از لحظهاى بيامد . مردى سياه را بياورد ، ريسمانى سيه در گردن او گفت : اين پدر تو است ؛ اما سوزش و دود او را چنين كرده است ، و خوردن حميم و عذاب اليم .
او را گفتم : تو پدر منى ؟
گفت : بلى .
گفتم : اين چه حال است ؟
گفت : تولى به بنى اميه مىكردم ، و تفضيل مىنهادم بر اهل بيت رسول صلوات اللّه عليهم . خداى تعالى مرا بر آن عذاب مىكند ، و تو تولى به خاندان مىكردى ، من ترا دشمن مىداشتم ، و مال از تو دريغ مىداشتم ، و از تو پنهان مىكردم ، و من امروز بدان ندامت مىخورم ، برو به مخزن من ، و زير آن خنب كوچك بكن ، و مال برگير ، و آن صد و پنجاه هزار دينارست ؛ پنجاه هزار دينار