يزيد گفت : يا على ، بر منبر رو ، و مردم را خبر ده از حال فتنه و آنچه خدا مرا روزى كرد از ظفر .
زين العابدين عليه السلام گفت : مىدانم كه تو چه ميخواهى ! بر منبر رفت و حمد و ثناى خداى تعالى گفت و بر رسول صلى اللّه عليه و آله . آنگه گفت : اى قوم ، هر كه مرا مىشناسد مىشناسد ، و هر كه مرا نمىدانيد من نفس خود به دو شناسانم :
« انا ابن المكة و المنى ، انا ابن المروة و الصفا ، انا ابن محمد المصطفى . . . »
و من پسر آن كسم كه بر خلق پوشيده نشود ، من پسر آن كسم كه بر بالا رفت و از سدرة المنتهى بگذشت ، فكان قاب قوسين أو أدنى » اهل شام به گريه افتادند به صفتى كه يزيد ترسيد كه او را از جاى خود بردارند به مؤذن گفت : بانگ بگو .
مؤذن گفت : اللّه اكبر ، زين العابدين بنشست بر منبر . چون گفت . « اشهد ان محمدا رسول اللّه » زين العابدين بگريست ، پس روى به يزيد كرد ، گفت : اى يزيد ، اين پدر من است يا پدر تو ؟ گفت : پدر تو ، از منبر فرو آى . زين العابدين آمد ، به جانب در مسجد رفت ، مكحول را ديد گفت : چگونه بودى ؟
گفت : شبانگاه واگرديم در ميان شما همچون بنى اسرائيل ،
« يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ » *
يعنى فرعونيان بنى اسرائيل مىكشتند ، و زنان را رها مىكردند ، شما نيز مثل آن مىكنيد ،
« وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ » *
شما را درين بلايى هست عظيم .
چون يزيد لعنه اللّه با خانه رفت . زين العابدين را عليه السلام بخواند ، گفت : يا على ، با پسر من خالد كشتى مىگيرى ؟ گفت : چه كار دارى با كشتى گرفتن . كاردى به من ده ، و يكى به وى و هر كه قوىتر آن ضعيفتر را بكشد .
او را در كنار گرفت و گفت : از مار نزايد . بجز از ماربچه . گواهى دهم به راستى كه پسر على بن ابى طالبى . پس زين العابدين عليه السلام به يزيد گفت : شنيدم كه تو مرا خواهى كشت ، اگر لا بد مرا بخواهى كشت كسى را با اين زنان بفرست تا