باب چهل و هشتم در ذكر حجت گرفتن زين العابدين عليه السلام بر بعضى از اهل شام
روايت مىكند از ديلم بن عمر كه گفت به شام بودم ، در آن وقت كه سر حسين على و فرزندان رسول به دمشق آوردند بر در مسجد بداشتند ، بدان موضع كه بردگان را بدارند و على بن الحسين صلوات اللّه عليهما در ميان بود پيرى بيامد از اهل دمشق ، گفت : حمد و ثنا آن خداى را كه شما را بكشت و هلاك كرد ، و فتنه بر ما منقطع كرد ، و دشنام مىداد و سب مىكرد . چون او از آن سخن فارغ شد ، زين العابدين عليه السلام گفت : خاموش بودم تا سخن به آخر رسانيدى و آنچه در اندرون تو بود از بغض و عداوت رسول و آل ظاهر كردى . خاموش باش در سخن گفتن من ، چنان كه من خاموش بودم در سخن گفتن تو .
پير گفت : بگو تا چه خواهى گفت :
زين العابدين عليه السلام گفت : كتاب خدا نخواندهاى ؟ گفت : بلى . اين آيه بخواند :
« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »
گفت : ما آنانيم ، در سورة بنى اسرائيل حقى مىيابى ما را خاصة كه ديگر مسلمانان را در آن حقى نيست ؟
گفت : نه .
زين العابدين گفت :
« وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ »
.