تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
گفت : بلى . زين العابدين گفت : ما آن قوميم كه خداى تعالى رسول صلى اللّه عليه و آله را فرمود كه حق ايشان بده . شامى گفت : شما ايشانيد ؟ گفت : بلى . آنگه گفت : اين آيت خوانده‌اى ؟
« وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى ؟ »
شامى گفت : بلى . زين العابدين گفت عليه السلام ، ما ذو القربىايم ، تو در سورة احزاب حقى از آن ما خاصة مىدانى كه كس را در آن شركت نيست ؟ گفت : نه . زين العابدين گفت عليه السلام : اين آيت نخوانده‌يى
« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَك‌ُمْ تَطْهِيراً »
گفت : شامى دست‌ها بر آسمان داشت ، گفت : خدايا من توبه كردم و توبه مىكنم [ گ 162 ] و با تو مىكردم . سه بار اين كلمه بگفت ، و از دوستى آنكه آل محمد را بكشت بيزار شد ؛ طول عمر خود قرآن خواندم ، و معنى آن ندانستم تا اين ساعت . « حجت گرفتن زين العابدين عليه السلام با يزيد ملعون لعنة اللّه عليه و على محبيه . » روايت است از ثقات و عدول كه چون زين العابدين و فرزندان رسول صلوات اللّه عليهم را در پيش يزيد بردند . آن سگ ملعون گفت : اى على ، حمد خداى را كه پدر ترا بكشت . زين العابدين گفت : پدر مرا مردمان كشتند . يزيد گفت : حمد خداى را كه او را بكشت ، و شر او از من كفايت كرد . زين العابدين گفت : لعنت خدا بر آن باد كه پدر مرا بكشت .