و نزد من آريد . او را بازگردانيدند و پيش عبد الملك آوردند .
گفت : يا على بن الحسين ، من نه قاتل پدر توام ، چرا پيش من نمىآيى ؟
عبد الملك ، چون اين بگفت : زين العابدين عليه السلام گفت :
قاتل پدر من بدانچه كرد ، دنيا بر پدر من تباه كرد ، و پدر من آخرت ، به دو تباه كرد ؛ اگر مىخواهى كه تو او باشى كار را باش . گفت حاشا ، و ليكن تو نزد ما مىآى تا از دنيايى ما چيزى به تو مىرسد . زين العابدين بنشست و ردا بگسترانيد ، گفت : خدايا به دو نماى حرمت اولياء تو و قدر ايشان نزد تو ؛ نگه كردند ردا پر از در بود ، به صفتى درخشان كه نزديك بود كه نورهاى چشمها را بربايد . گفت هر كه او را اين حرمت باشد نزد خداى تعالى محتاج دنياى تو نباشد . پس گفت : خدايا بازستان كه من محتاج اين نيستم ، و اللّه اعلم بالصواب .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 680
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٨٠