زهرى گفت : بعد از آن من به شام رفتم نزد عبد الملك بن مروان . حال زين العابدين از من پرسيد . او را از آن واقعه خبر دادم ، گفت : آن روز كه موكلان او را نيافتند نزد من آمد ، مرا گفت : من از كجا و تو از كجا ؟
گفتم : نزد من مىباش .
گفت : نمىخواهم . پس بيرون آمد و برفت ، به خدا كه از ترس وى در جامه حدث كردم !
زهرى گفت : به عبد الملك گفتم : زين العابدين عليه السلام نه چنان است كه تو ظن مىبرى ، و او به خود مشغول است . گفتا : خوشا آن شغل ، نيكو شغلى است كه او به خود مشغول است ، زهرى چون نام زين العابدين بردى بگريستى .
ابو نعيم اصفهانى اين قصه را در كتاب اولياء ذكر كرده است .
روايت است از باقر عليه السلام ، گفت : پدرم سه شبانه روز طعام نخورد در روز چهارم او را گفتند : اگر بخورى اولاتر بود .
گفت : نمىخواهم . رسول صلى اللّه عليه و آله نزد من بود ، شير به خورد من داد . بعضى از آنها كه حاضر بودند به شك افتادند ، او بدانست طشت بخواست و شير قى كرد صلوات اللّه و سلامه عليه .
در ذكر ظاهر شدن معجزهء وى عليه السلام از نماز كردن اهل آسمان به روى .
روايت كند از زهرى ، از سعيد بن المسيب و عبد الرزاق ، از معمر ، از على بن زيد ، گفت : سعيد بن المسيب را گفتم تو مرا خبر دادى كه على بن الحسين نفس زكيه است ، و تو كس را مثل او نديدى ، و نمىدانى گفت چنين است ، و اين نه مجهول كه من مىگويم . به خدا كه مثل او نديدند در زمان او ، و على بن زيد گفت : او را گفتم : و اللّه ، كه حجت مؤكد است بر تو اى سعيد ، او بمرد و تو بر وى نماز نكردى . سعيد گفت [ گ 158 ] شنيدم از وى ، كه پدر مرا خبر داد از پدر خود على بن ابى طالب عليه السلام ، از رسول صلى اللّه عليه و آله ، از جبرئيل عليه - السلام ، از خالق خلق عز و جل ، كه گفت : هيچ كس نباشد كه به من ايمان آرد و