باب چهل و هفتم در معجزات زين العابدين عليه السلام و على جده و أبيه و امه
روايت كنند جماعتى ثقات از صادق عليه السلام كه گفت : محمد بن حنفيه نزد زين العابدين آمد ، گفت : يا على ، مقر هستى كه من امامم بر تو ؟
گفت : اى عم ، اگر معلوم بودى خلاف تو نكردمى و طاعت من بر تو و جمله خلايق واجب است ، [ گ 156 ] تو نمىدانى اى عم كه من وصى پدرم ، و پدرم وصى پدر خود بود . ساعتى ميان كردند .
زين العابدين عليه السلام گفت كه ميان ما حكم كند ؟
محمد گفت : هر كه مىخواهى .
زين العابدين گفت : راضى هستى كه حجر الاسود ميان ما حكم كند ؟
گفت : سبحان اللّه ، من ترا به ميان مردم مىخوانم ، تو مرا به حجر الاسود مىخوانى كه سخن نتواند گفت ! زين العابدين گفت ، عليه السلام : سخن گويد تو نمىدانى كه روز قيامت به موضع حساب آيد ، و دو چشم و زبان و لبهاش باشد از بهر آنكه حج كرده باشد ، گواهى دهد ؛ بيا ، تا من و تو نزديك وى شويم ، و دعا كنيم ، تا خداى تعالى او را از بهر ما به آواز آورد ، و بگويد كه از ما هر دو حجت بر خلق كدام است . پس هر دو برفتند ، و نزد مقام ، هر يك دو ركعت نماز كردند ، و نزديك حجر رفتند و محمد به زين العابدين گفته بود : اگر من اجابت تو نكم بدانچه تو مرا بدان مىخوانى ظالم باشم .