امام صلوات اللّه و سلامه عليه گفت : از شما كى عهد بشكست ؟ مرد ، كه رو ترش كرده بود ، گفت : من .
امام گفت : استغفر اللّه ، و خاموش شد .
جابر جعفى روايت كند از باقر عليه السلام ، گفت : زين العابدين عليه السلام با اصحاب مىرفت . آهويى از صحرا بيامد ، برابر وى بايستاد . همهمهاى بكرد .
بعضى از ايشان گفتند : يا بن رسول اللّه ، اين آهو چه مىگويد ؟
گفت : فلان قريشى ديك « 1 » بچهء من بگرفت ، و از ديك ، آن شير نخورده است . زين العابدين عليه السلام كس فرستاد ، به دو گفت : آهو بچه را به من فرست بچه را بياوردند . چون آهو را نظر بر بچه افتاد ، همهمهاى بكرد . زين العابدين عليه السلام بچه را به دو داد و با او مىگفت ، مثل همهمه آهو ، آهو همهمهاى كرد و دست بر زمين زد ، و با بچه برفت . گفتند : يا بن رسول [ اللّه ] ، چه مىگفت ، بدان همهمه ؟ گفت : دعا كرد و گفت : خداى عز و جل شما را جزاى خير دهاد .
يدان كه خداى عز و جل بهايم را الهام داده است به تعظيم و قدر ايشان تا خلايق بدانند كه ايشان را چه قدر و منزلت و رفعت است نزد رب العالمين .
« در ظاهر شدن معجزه وى صلوات اللّه عليه از خبر دادن غايبات . »
روايت كنند از عبد اللّه بن عطاء التيمى كه گفت با على بن الحسين صلوات اللّه و سلامه عليهما بودم در مسجد ؛ عمر عبد العزيز بگذشت نعلين در پاى داشت شراك آن از سيم ، و او جوان بود و باك نداشتى هر چه فراز پايش آمدى بگفتى .
زين العابدين گفت : چون نظرش بر وى افتاد ، گفت يا عبد اللّه ، اين مشرك را مىبينى ، نميرد تا امير شود ، و بر خلق حكم كند .
گفتم : ان اللّه ، اين فاسق ؟
گفت : بلى ، و اندك بود امارت وى ؛ چون بميرد اهل آسمان او را لعنت كنند ، و اهل زمين او را استغفار كنند .
هامش
( 1 ) [ دى : ديروز ] كذا فى الاصل