من امامم .
محمد گفت : من مرده زنده نتوانم كرد ، تو مىتوانى فراپيش رو .
زين العابدين عليه السلام فراپيش رفت و پيش گور بايستاد و دعا كرد بدانچه خواست . پس مرده را برخواند . شخصى بيرون آمد از گور ، خاك از خود مىافشاند ، و مىگفت : حق آن زين العابدين است عليه السلام ، نه از آن محمد بن حنفيه ! [ گ 157 ]
محمد در زمين افتاد و بوسه بر پاى زين العابدين عليه السلام داد و پناه برد ، و گفت از بهر من استغفار كن .
در ذكر ظاهر شدن معجزهء زين العابدين عليه السلام در نرم شدن غل آهن در دست وى .
روايت كند ابن شهاب از زهرى كه گفت حاضر بودم آن روز كه زين العابدين را صلوات اللّه عليه از مدينه به شام مىبردند به نزد عبد الملك بن مروان ، لعنهم اللّه ، غلهاى آهن بر وى بود ، و عظيم گران بود ، و جماعتى بر وى موكل بودند بسيار ، من دستورى خواستم كه او را سلام كنم و و داغش كنم . دستورى دادند ، در اندرون رفتم ، او در قبهاى نشسته بود قيدها بر پاى ، و غلها بر دست ، بگريستم ، گفتم خواستمى كه من بجاى تو بودمى و تو به سلامت بودتى . زين العابدين گفت عليه السلام ، اى زهرى ، مىپندارى كه اين غل كه بر گردن من است ، و اين قيد كه در پاى من است مرا اندوهناك مىدارد ؟ اگر من خواهم ، اين بر دست و پاى من نباشد . پس غلها از گردن و قيدها از پاى بيرون آورد و گفت : اى زهرى ، من با اينها دو منزل از مدينه نروم . بعد از چهار روز موكلان تا مدينه آمدند به طلب وى ، وى را نيافتند . از موكلان پرسيديم كه حال چون بود ؟
گفتند : فرود آمده بوديم ، و مادر گرد وى درآمده و او را نگاه نمىداشتيم از ثقل غلها و قيدها كه بر وى بود . چون صبح برآمد او را نيافتيم در محمل ، و آهنها در محمل افتاده بود !
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 673
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٧٣