ابو الجارود روايت كند از باقر عليه السلام كه گفت كنكر كابلى در پيش زين العابدين رفت عليه السلام ، او را گفت : يا وردان ، گفت اين نام من است يا زين العابدين ، دروغ نگفتى زين العابدين عليه السلام گفت : آن روز كه از مادر به وجود آمدى نام تو وردان نهادند ، و اين نام مادر بر تو نهاد . پدر تو بيامد و نام تو كنگر نهاد .
گفت : گواهى دهم كه خدا يكى است كه او را شريك نيست ، و محمد بنده و رسول اوست ، و تو وصى پدرى ؛ و گواهى دهم كه مادر من مرا خبر داد از آنچه تو گفتى .
روايت است از صادق عليه السلام ، گفت : چون ابن زبير را بكشتند و عبد الملك بن مروان بر ملك مستولى شد . به حجاج نوشت ، و او در آن وقت عامل حجاز بود :
بسم اللّه الرحمن الرحيم ، از عبد الملك بن مروان ، به حجاج بن يوسف ؛ اما بعد ، نظر كن در دماء بنى عبد المطلب ، خون ايشان را مريز كه من آل بوسفيان را ديدم مولع بودند به خون ريختن ايشان ، زود هلاك شدند ، و ايشان را بقايى نبود ، و نامه در سر به دو فرستاد .
زين العابدين عليه السلام به عبد الملك نوشت : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، تو در فلان ، نامه نوشتى ، در فلان ساعت ، در فلان ماه ، و خداى تعالى ترا بدان شكر كرد كه رسول صلى اللّه عليه و آله در خواب من آمد ، و گفت : تو در فلان روز ، در فلان ماه ، در فلان ساعت ، نامه نوشتى ، و خداى تعالى ترا شكر كرد ، و ملك تو ثابت كرد ، و خوشى در آن زيادت گردانيد . پس نامه را در نور ديد و مهر كرد و به غلام داد ، و به عبد الملك فرستاد ، و فرمود كه پروردهء عبد الملك ، چون نامه به دو رسيد و بخواند ، و در تاريخ روز و ساعت ، زيادت و نقصان نبود ، نامه به حجاج فرستاد و ، و شك نكرد در صدق زين العابدين ، و عظيم خرم شد ؛ و اشتر [ ى ] را كه غلام برش رفته بود و نامه رسانيده ، پر از زر كرد ، و به زين العابدين
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 677
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٧٧