زين العابدين عليه السلام گفت : يا عم ، فراپيش رو اول ، تو به سال از من بزرگترى .
محمد حنفيه فراپيش رفت ، و گفت : اى سنگ ، از تو مىپرسم به حرمت خدا و حرمت رسول و حرمت هر مؤمنى ، كه اگر مىدانى كه من حجتم بر على بن الحسين سخن گوى به حق و بيان آن بكن . حجر الاسود آواز نداد .
پس محمد به زين العابدين گفت : تو فراپيش رو و بپرس . زين العابدين عليه السلام فراپيش رفت ، چيزى آهسته بخواند چنان كه محمد فهم نكرد .
گفت : از تو مىپرسم اى حجر ، به حرمت خدا و رسول و حرمت امير المؤمنين و حرمت فاطمه دختر رسول و حرمت حسن و حرمت حسين صلوات اللّه عليهم كه اگر مىدانى كه حجتم بر عم خود ، سخن بگوى ، و مرا بيان كن تا عم من ترك اين اعتقاد كند . حجر الاسود آواز داد : اى محمد بن على ، سميع و مطيع على بن الحسين باش ، كه او حجت خداست بر خلق .
محمد چون اين بشنيد ، گفت سميع و مطيع شدم و تسليم كردم .
« در ظاهر شدن معجزه زين العابدين عليه السلام در زنده كردن مرده . »
روايت كند ثابت بن دينار از ثور بن زيد بن علاقه ، گفت : محمد بن حنفيه در پيش زين العابدين عليه السلام رفت ، لطمهاى بر روى او زد ، گفت : تو دعوى امامت مىكنى ؟
زين العابدين گفت : از خدا بترس ، دعوى چيزى مكن كه نه حق تو است .
محمد گفت : و اللّه ، كه امامت از آن من است .
زين العابدين گفت : خيز : تا بگورستان رويم ، تا ترا روشن شود كه از آن توست يا از آن من . برفتند ، تا به گورى رسيدند تازه .
زين العابدين گفت : اين مرده درين چند روز وفات يافته است ، ازو سؤال كن كه تا خبر دهد ترا كه تو امامى ، و اگر نه من او را بخوانم كه ترا خبر دهد كه