تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
كس با على ابى طالب حجت تواند گرفت ! عثمان گفت : يا عمر ، ايشان بنو عبد مناف‌اند فربهان و خلق لاغر ، يعنى ايشان عالمانند و ديگران نه . عمر گفت : من فخر نمىشمارم آنچه تو از حماقت بدان فخر مىآرى . گفت ، عثمان جامه عمر بگرفت ، او را فراپيش كشيد و با پس انداخت ، گفت : اى پسر خطاب ، انكار اين مىتوانى كرد كه من گفتم ؟ عبد الرحمن در ميان افتاد ، و ايشان را از هم جدا كرد و برفتند .

حجت گرفتن حسين صلوات اللّه عليه با معاويه در آن وقت كه بفرمود و گفت بر امير المؤمنين صلوات اللّه عليه و محبان او كنند .

سليمان بن قيس گويد : معاويه در امارت خود به مدينه آمد ؛ به حج مىرفت . اهل مدينه استقبال كردند وى را . معاويه نظر كرد جملهء قريش بودند و از انصار كس نديد . چون فرو آمد ، گفت : حال انصار چيست كه استقبال من نكردند ؟ گفتند : ايشان محتاج شده‌اند چهارپا ندارند . معاويه گفت : نواضج ايشان كجا رفت يعنى اشتران كه آب چاه كشيدندى از بهر بساتين ، و اين به استهزا مىگفت . قيس بن سعد بن عبادة حاضر بود ، گفت : نواضج نيست شدند در روز بدر واحد و غير آن از مشاهد با رسول صلى اللّه عليه و آله ، آن وقت‌ها كه شمشير با تو و پدرت مىزديم از بهر اسلام تا اسلام و فرمان خدا ظاهر شود ، و شما كاره آييد معاويه خاموش شد . قيس گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله خبر داد كه بعد از من رنج‌هايى چند بينند . معاويه گفت : شما را چه فرمود بر آن . قيس گفت : ما را فرمود كه بر آن صبر كنيم . معاويه گفت : پس صبر كنيد . پس معاويه به حلقه‌اى بگذشت از آن قريش ،
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 661 | محمد بن حسين رازي