تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
تو پاى بر گردن آل محمد نتوانستى نهادن ، بر منبر ايشان روى و بر ايشان حكم كنى به كتاب كه به ايشان فرود آمد كه تو معجم آن ندانى ، و بتأويل آن عاجز . باشى و جاهل ، ترا پيش از سماعى نباشد و مخطى و مصيب نزد تو يكسان بود . خداى تعالى ترا جزا دهاد ، و از تو بپرساد از آنچه كردى پرسيدنى سخت . عمر از منبر فرود آمد . به خشم ، و جماعت با وى برفتند تا به در خانه امير المؤمنين صلوات اللّه عليه ، دستورى خواست و در اندرون رفت ، گفت : يا ابا الحسن چه خوارى ديدم من از پسر تو حسين ، آواز بلند به من برداشت در مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله و اهل مدينه بر من انگيخت . حسن عليه السلام گفت : بر مثل پسر رسول ، حسين ، گونه بگردانند و خشم گيرند ؟ كسى كه وى را هيچ حكمى نيست و سخن گويد پيش طغامى چند از اهل دين خود ، به خدا كه تو نيافتى الا به يارى طغام ، لعنت باد بر آنكه [ گ 150 ] تحريص طغام كرد و كند . امير المؤمنين عليه السلام گفت : آهسته باش يا با محمد ، نو نزديك به غضب نيستى و نه لئيم حسب ، و نه در تو رگى هست از رگهاى سياهان ، سخن من بشنو ، و در سخن تعجيل مكن بر من عمر گفت : يا ابا الحسن ، ايشان در اندرون همت در چيزى بسته‌اند كه الا بخلافت نتوان يافت . امير المؤمنين گفت : ايشان نزديكتراند بر رسول به نسبت كه ايشان را همت بايد بستن ؛ ايشان را راضى بكن به حق ايشان تا ديگران از تو راضى باشند . عمر گفت رضاى ايشان چيست يا ابا الحسن ؟ گفت : رضاى ايشان بازگشتن از گناه و پاك شدن از معصيت به توبت . عمر گفت : ادب پسر بكن يا ابا الحسن ، تا محاكات نكند با سلاطين كه حاكم روى زمين باشند . امير المؤمنين عليه السلام گفت : من ادب اهل معاصى كنم بر عصيان ، و آن را كه ترسم كه خوار و هلاك شود اما آنكه از رسول صلى اللّه عليه و آله زاده بود و ادب او بر خود نهاده باشد به ادبى ديگر نتوان رفتن كه بهتر از ادب رسول باشد ؛ اما ايشان را راضى كن . عمر بيرون آمد عثمان و عبد الرحمن بن عوف را ديد گفتند چه كردى يا با جعفر ، كه حجت گرفتن شما دراز شد . عمر گفت :