جوانى ديديم درآمد ، مىگريست . حسين عليه السلام گفت : از چه ميگريى ؟
گفت : والده من از دنيا برفت درين وقت ، وصيت نكرد ، و او را مالى بود و مرا فرموده است كه هيچ كارسازى وى نكنم ، پيش از آنكه ترا خبر دهم .
حسين عليه السلام گفت برخيز تا نزد اين چره رويم . با وى برفتم تا بدر آن خانه كه ميت درش بود ، چادر به روى او افكنده بود . نظر در خانه كرد و دعا كرد به آفريننده خلق ، كه او را زنده گرداند تا وصيت كند بدانچه مىخواهد . خداى عز و جل او را زنده گردانيد بازنشست و شهادت مىگفت . پس نظر كرد به حسين صلوات اللّه عليه گفت [ گ 149 ] اى مولاى كه در خانهاى ، بفرماى مرا آنچه ميفرمايى . حسين على عليهما السلام در خانه رفت و نزد فخذ او بنشست . آنگه او را گفت كه وصيت كن كه خداى رحمت كناد بر تو . گفت : اى پسر رسول خدا ، مرا چندين مال است . در فلان موضع نهاده است ، ثلث آن از آن تو و ثلثان از آن پسرم ؛ اگر مىدانى كه از مواليان تو است و اولياء تو ، و اگر مىدانى كه از مخالفان تو است جمله برگير كه مخالفان ترا در مال مؤمنان نصيب نيست .
پس از حسين درخواست كه نماز به روى كند و كار او بسازد ، و بعد از آن بمرد چنان كه اول بود . و اللّه اعلم .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 658
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٥٨