باب چهل و ششم در حجت گرفتن حسين عليه السلام با عمر بن الخطاب در امامت
روايت كردهاند كه عمر بر منبر رسول صلى اللّه عليه و آله بود ، و خطبه مىكرد .
در ميان خطبه گفت من به مؤمنان اولاترم از نفس ايشان . حسين از گوشه مسجد آواز داد ، گفت : فرو آى از منبر پدر من ، نه منبر پدر تو است . عمر گفت :
راست گفتى . منبر پدر تو است نه منبر پدر من . اينكه ترا آموزانيد اين پدرت به تو آموزانيده است على بن ابى طالب ، عليه السلام .
حسين گفت : اگر من فرمان پدر برم بر آنچه مرا فرمايد او هاديست ، و من به دو راه يافته باشم . و بيعت او در گردن خلق است ، انكار آن نكند الا آنكه منكر كتاب خداى باشد ، مردمان به دل آن را مىدانند و به زفان انكار آن مىكنند .
واى بر آنكه انكار حق ما كند ، چه بينند ايشان در قيامت از رسول صلى اللّه عليه و آله از غضب و سختى عذاب .
عمر گفت : اى حسين ، هر كه انكار حق پدر تو كند در لعنت خداى تو باشد ؛ مردمان مرا اميرى دادند ، امير شدم ، اگر اميرى به پدر تو دادندى ما مطيعشدمانى .
حسين گفت : اى پسر خطاب ، كدام مردمان ترا بر خود امير كردند پيش از آنكه تو ابو بكر را بر خود امير كردى تا او ترا امير كند بر مردم بىحجتى از نبى ، و نه رضاى رسول و آل محمد ، رضاى شما بمحمد و آل او رضاست يا به رضاى شما ، و اگر چه رسول ساخط بود ، اما به خدا كه اگر زمان را مقالى تصديق آن جمله بودى و فعلى مىشايستى كردن كه مؤمنان را بدان غنا بودى