تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
حسين آمد عليه السلام ، گفت شنيدم كه غلامان را كشتند و مال بردند . خداى تعالى ترا مزد دهاد . حسين صلوات اللّه عليه گفت : من ترا راه نمايم به قاتلان ايشان ، بگيريدشان و سخت دار . گفت : تو ايشان را ميشناسى ؟ گفت : بلى . چنان كه ترا مىشناسم . ايشان را نيز مىشناسم ، و اين يكى از ايشان است ، و اشارت كرد به شخصى كه پيش والى به پاى ايستاده بود . مرد گفت : اى پسر رسول خدا ، چگونه دانستى كه من يكى از ايشانم ؟ حسين عليه السلام گفت : اگر من ترا خبر دهم ، راست بگوئى ؟ مرد گفت : بلى ، و اللّه ، كه راست بگويم . حسين گفت : فلان و فلان بيرون آمدند و نام جمله بگفت ، چهار از ايشان از موالى سياه بودند از حبشيان ، و يكى از مدينه . والى گفت خداوند وى را گفت : اگر راست نگويى گوشت تو بتازيانه از تن تو جدا كنم . مرد گفت : به خدا كه حسين راست گفت ، گويى با ما بوده است . گفت : والى ايشان را حاضر كرد . جمله حاضر شدند والى بفرمود تا ايشان را گردن بزدند .

در ذكر ظاهر شدن معجزه حسين عليه السلام بر آنچه ياد كرديم .

روايت است از باقر عليه السلام كه گفت : خبر داد مرا نجاه مولاى امير المؤمنين على عليه السلام ، گفت : ديدم كه امير المؤمنين تير مىانداخت مناضلة يعنى تا كه تير بيشتر به نشانه اندازد ، و غلبه كنند بر رفيقان ، و ملائكه زيادت مىكردند بر تيرهاى امير المؤمنين ، پس چشم‌هاى من برفت . نزد حسين بن على صلوات اللّه عليهما ، رفتم و شكايت كردم از رفتن چشم‌ها . گفت : مگر ملائكه را ديدى كه تيرهاى امير المؤمنين را زيادت مىكردند ؟ گفتم : بلى دست بر چشم‌هاى من ماليد . در حال بينا شدم ، بقدرت خداى عز و جل . روايت است از يحيى بن ام الطويل كه ما نزد حسين عليه السلام بوديم ،