تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
افتاد ، از خانه بيرون دويد و خود در جوى آب انداخت . چون سر به آب فرو برد آتش بر سر آب مىدرخشيد . چون سر مىداشت آتش وى را مىسوزانيد . بر اين طريق مىبود تا آن وقت كه سوخته شد ، و به لعنت خداى تعالى رسيد ، و السلام . شخصى گويد پيش سدى نشسته بودم ، مردى بيامد و بنشست ، بوى قطران از وى مىآمد سخت ، سدى گفت وى را ، كه قطران مىفروشى ؟ گفت : نه . گفت : پس اين چه بوى است كه از تو مىآيد بدين صفت ؟ گفت : ترا خبر دهم و اللّه ، كه من قطران نمىفروشم الا آنكه با عمر سعد لعنة اللّه [ عليه ] بودم ، در لشكر او آهنگرى مىكردم ، و آهن مىفروختم ، و چون حسين على را عليهما السلام بكشتند نزد او بودم ، رسول را ، و على را صلوات اللّه عليهما ديدم كه بيامدند و آب به اصحاب حسين مىدادند . گفتم : مرا آب بده ، نداد . گفتم : يا رسول اللّه ، على را بگو تا مرا آب دهد . رسول گفت : يا على [ 146 ] او را آب ده . گفت : يا رسول اللّه ، اين از آن قوم است كه يارى ظالمان داده‌اند . گفتم : من يارى ظالمان ندادم . گفت : بلى ، آهن بديشان مىفروختى . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : چنين بود ؟ گفتم بلى يا رسول اللّه ، رسول صلى اللّه عليه و آله ، فرمود كه قطران به وى ده تا بازخورد . قدحى قطران به من داد تا بازخوردم ، سه شبانه روز قطران بول مىكردم ، و اين بويش مانده است . سدى گفت : آب فرات مىخور ، و نان گندمى ، كه تو محمد را نبينى . روايت كند از ادريس بن عبد اللّه الاعلى كه گفت ، چون حسين بن على را صلوات اللّه عليهما بكشتند و خواستند كه اسبان بر تن مبارك وى بدوانند ، فضه به زينب گفت عليها السلام : اى سيده ، سفينهء مولاى رسول صلى اللّه عليه و آله در