افتاد ، از خانه بيرون دويد و خود در جوى آب انداخت . چون سر به آب فرو برد آتش بر سر آب مىدرخشيد . چون سر مىداشت آتش وى را مىسوزانيد . بر اين طريق مىبود تا آن وقت كه سوخته شد ، و به لعنت خداى تعالى رسيد ، و السلام .
شخصى گويد پيش سدى نشسته بودم ، مردى بيامد و بنشست ، بوى قطران از وى مىآمد سخت ، سدى گفت وى را ، كه قطران مىفروشى ؟
گفت : نه . گفت : پس اين چه بوى است كه از تو مىآيد بدين صفت ؟
گفت : ترا خبر دهم و اللّه ، كه من قطران نمىفروشم الا آنكه با عمر سعد لعنة اللّه [ عليه ] بودم ، در لشكر او آهنگرى مىكردم ، و آهن مىفروختم ، و چون حسين على را عليهما السلام بكشتند نزد او بودم ، رسول را ، و على را صلوات اللّه عليهما ديدم كه بيامدند و آب به اصحاب حسين مىدادند .
گفتم : مرا آب بده ، نداد .
گفتم : يا رسول اللّه ، على را بگو تا مرا آب دهد .
رسول گفت : يا على [ 146 ] او را آب ده .
گفت : يا رسول اللّه ، اين از آن قوم است كه يارى ظالمان دادهاند .
گفتم : من يارى ظالمان ندادم .
گفت : بلى ، آهن بديشان مىفروختى .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : چنين بود ؟
گفتم بلى يا رسول اللّه ، رسول صلى اللّه عليه و آله ، فرمود كه قطران به وى ده تا بازخورد . قدحى قطران به من داد تا بازخوردم ، سه شبانه روز قطران بول مىكردم ، و اين بويش مانده است .
سدى گفت : آب فرات مىخور ، و نان گندمى ، كه تو محمد را نبينى .
روايت كند از ادريس بن عبد اللّه الاعلى كه گفت ، چون حسين بن على را صلوات اللّه عليهما بكشتند و خواستند كه اسبان بر تن مبارك وى بدوانند ، فضه به زينب گفت عليها السلام : اى سيده ، سفينهء مولاى رسول صلى اللّه عليه و آله در
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 653
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٦٥٣